آيه و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله فاطر السموت و الا رض جاعل الملئكة رسلا أ ولى أ جنحة مثنى و ثلث و ربع يزيد فى الخلق ما يشاء إ ن الله على كل شى ء قدير (1)
ما يفتح الله للناس من رحمة فلا ممسك لها و ما يمسك فلا مرسل له من بعده و هو العزيز الحكيم (2)
يأ يها الناس اذكروا نعمت الله عليكم هل من خلق غير الله يرزقكم من السماء و الا رض لا إ له إ لا هو فأ نى تؤ فكون (3)


ترجمه :
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - ستايش مخصوص خداوندى است كه آفريننده آسمانها و زمين است ، خداوندى كه فرشتگان را رسولانى قرار داد كه صاحب بالهاى دو گانه و سه گانه و چهار گانه اند او هر چه بخواهد در آفرينش مى افزايد، او بر هر چيزى قادر است .
2 - خداوند هر رحمتى را به روى مردم بگشايد كسى نمى تواند جلو آن را بگيرد، و هر چه
را امساك كند كسى غير از او قادر به فرستادن آن نيست ، و او عزيز و حكيم است .
3 - اى مردم ! به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما، آيا خالقى غير از خدا وجود دارد كه شما را از آسمان و زمين روزى دهد؟ هيچ معبودى جز او نيست ، با اين حال چگونه به سوى باطل منحرف مى شويد.
تفسير:
گشاينده درهاى بسته او است !
آغاز اين سوره - مانند سورههاى (حمد) و (سبا) و (كهف ) - با حمد پروردگار شروع مى شود، حمد و ستايش او به خاطر آفرينش جهان پهناور هستى مى فرمايد: (حمد مخصوص خداوندى است كه خالق آسمانها و زمين است )، و همه نعمتها و مواهب هستى از وجود ذيجود او سرچشمه مى گيرد (الحمد لله فاطر السموات و الارض ).
(فاطر) از ماده (فطور) در اصل به معنى شكافتن است ، و از آنجا كه آفرينش موجودات همانند شكافته شدن ظلمت عدم ، و بيرون آمدن نور هستى است ، اين تعبير در مورد خلقت و آفرينش به كار مى رود، مخصوصا با توجه به علوم روز كه مى گويد مجموعه عالم هستى در آغاز توده واحدى بوده كه تدريجا شكافته شده ، و بخشهائى از آن جدا گرديده ، اطلاق كلمه (فاطر) بر ذات پاك خداوند مفهوم تازه تر و روشنترى به خود مى گيرد.
آرى او را به خاطر خالقيتش حمد و سپاس مى گوئيم ، چرا كه هر چه هست از ناحيه اوست و هيچكس جز او چيزى از خود ندارد.
و از آنجا كه تدبير اين عالم از سوى پروردگار - به حكم اينكه عالم ، عالم اسباب است - بر عهده فرشتگان گذارده شده ، بلافاصله از آفرينش آنها و قدرتهاى عظيمى كه پروردگار در اختيارشان گذارده سخن مى گويد.
(خداوندى كه فرشتگان را رسولانى قرار داد كه داراى بالهاى دو گانه و سه گانه
و چهار گانه اند) (جاعل الملائكة رسلا اولى اجنحة مثنى و ثلاث و رباع ).
سپس مى افزايد: خداوند هر چه بخواهد در آفرينش مى افزايد چرا كه او بر هر چيزى قادر و توانا است (يزيد فى الخلق ما يشاء ان الله على كل شى ء قدير).
در اينجا سه سؤ ال مطرح است نخست اينكه رسالت ملائكه و فرشتگان كه در آيه فوق آمده در چه چيز است ؟ آيا رسالت تشريعى است ؟، يعنى همان پيام آوردن از سوى خدا براى انبيا، يا رسالت تكوينى است ؟ يعنى به عهده گرفتن ماموريتهاى مختلف در جهان آفرينش ، چنانكه در بحث نكات به آن اشاره خواهد شد، و يا هر دو جهت است ؟
با توجه به اينكه در جمله قبل سخن از آفرينش آسمانها و زمين بود، و در جمله مورد بحث سخن از بالهاى متعدد فرشتگان است كه نشانه هاى قدرت آنهاست ، و نيز با توجه به اينكه عنوان رسالت را براى همه فرشتگان قائل شده (توجه داشته باشيد كه الملائكه جمعى است كه با الف و لام همراه است و معنى عموم مى دهد ) چنين به نظر مى رسد كه رسالت در اينجا در معنى وسيع و گسترده اى به كار رفته كه هم (رسالت تشريعى ) را شامل مى شود و هم (رسالت تكوينى ) را.
اطلاق رسالت بر (رسالت تشريعى ) و آوردن پيام وحى به انبياء در قرآن فراوان است ، ولى اطلاق آن بر (رسالت تكوينى ) نيز كم نيست .
در آيه 21 سوره يونس مى خوانيم : ان ارسلنا يكتبون ما تمكرون : (رسولان ما (فرشتگان ما) مكرهاى شما را مى نويسند).
و در آيه 61 انعام ميخوانيم : حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا: (تا زمانى كه مرگ يكى از شما فرا رسد رسولان ما قبض ‍ روح او مى كنند).
در آيه 31 سوره عنكبوت در مورد فرشتگانى كه مامور در هم كوبيدن سرزمين قوم لوط بودند آمده است : و لما جائت رسلنا ابراهيم بالبشرى
قالوا انا مهلكوا اهل هذه القرية ان اهلها كانوا ظالمين : (هنگامى كه رسولان ما نزد ابراهيم آمدند گفتند ما اهل اين آبادى را هلاك خواهيم كرد چرا كه مردمى ستمگرند).
در آيات ديگر قرآن نيز مى بينيم ماموريتهاى مختلفى بر عهده فرشتگان گذاشته شده كه رسالتهاى آنها محسوب مى شود بنا بر اين رسالت مفهوم وسيعى دارد.
ديگر اينكه منظور از بالهاى فرشتگان آن هم بالهاى دو گانه و سه گانه و چهار گانه چيست ؟
بعيد نيست منظور از بال و پر در اينجا قدرت جولان و توانائى بر فعاليت بوده باشد كه بعضى از آنها نسبت به بعضى برتر و داراى توانائى بيشترند.
و لذا براى آنها سلسله مراتب در بالها قائل شده كه بعضى داراى چهار بال (مثنى - دو دو) و بعضى داراى شش بال و بعضى داراى هشت بالند.
(اجنحه ) جمع (جناح ) (بر وزن جمال ) به معنى بال پرندگان است كه همانند دست براى انسان مى باشد، و از آنجا كه بال وسيله نقل و انتقال پرندگان و حركت و فعاليت آنها است گاهى اين كلمه در فارسى يا در عربى به عنوان كنايه از وسيله حركت و اعمال قدرت و توانائى به كار مى رود، مثلا گفته ميشود فلان كس بال و پرش سوخته شد كنايه از اينكه نيروى حركت و توانائى از او سلب گرديد، يا فلان كس را زير بال و پر خود گرفت ، يا انسان بايد با دو بال علم و عمل پرواز كند، و امثال اين تعبيرات كه همگى بيانگر معنى كنائى اين كلمه است .
در موارد ديگر نيز تعبيراتى مانند (عرش ) و (كرسى ) و (لوح ) و (قلم ) ديده مى شود كه معمولا توجه به مفاهيم معنوى آنها است نه جسم مادى آن .
البته بدون قرينه نمى توان الفاظ قرآنى را بر غير معانى ظاهرى آنها حمل كرد، اما در آنجا كه پاى قرائن روشن در كار است مشكلى ايجاد نمى شود.
در بعضى از روايات آمده است : (جبرئيل (پيك وحى خداوند) ششصد بال دارد! و هنگامى كه با اين حالت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را ملاقات كرد ما بين زمين و آسمان را پر كرده بود)!.
يا اينكه (خداوند فرشتهاى دارد كه ما بين نرمى گوش او تا چشمش به اندازه پانصد سال راه به وسيله پرنده اى (تيز پرواز) است )!.
يا اينكه در نهج البلاغه هنگامى كه سخن از عظمت فرشتگان پروردگار در ميان است ، مى فرمايد:
و منهم الثابتة فى الارضين السفلى اقدامهم ، و المارقة من السماء العليا اعناقهم ، و الخارجة من الاقطار اركانهم ، و المناسبة لقوائم العرش اكتافهم :
(بعضى از فرشتگان چنان عظمت دارند كه پاهايشان در طبقات پائين زمين ثابت است و گردنشان از آسمان برين برتر، اركان وجودشان از اقطار جهان بيرون رفته و شانه هايشان براى حمل عرش پروردگار متناسب است )!.
پيدا است كه اين گونه تعبيرات را بر جنبه هاى جسمانى مادى نمى توان حمل كرد، بلكه بيانگر عظمت معنوى و ابعاد قدرت آنها است .
اصولا مى دانيم بال تنها براى حركت در جو زمين به كار مى خورد، چرا كه اطراف كره زمين را هواى فشرده گرفته ، و پرندگان به وسيله بالشان روى امواج هوا قرار مى گيرند، و مى توانند بالا و پائين بروند، ولى از محيط جو زمين كه خارج شويم در آنجا كه هوا نيست بال كوچكترين تاثيرى براى حركت ندارد، و از اين نظير درست مانند سائر اعضاء مى باشد.
از اين گذشته فرشته اى كه پاهاى او در اعماق زمين و سر او از برترين آسمان بالاتر است نيازى به پرواز جسمانى ندارد!
بحث در اينكه (فرشته ) جسم لطيف است يا از مجردات بحث ديگرى است كه در نكات به خواست خدا به آن اشاره خواهد شد، فعلا منظور آن است كه بدانيم بال و پر آنها وسيله فعاليت و حركت و قدرت است كه قرائن فوق براى اين هدف به قدر كافى گويا است ، همانگونه كه در بحث (عرش ) و (كرسى ) گفتيم اين دو كلمه گرچه به معنى تختهاى (پايه بلند) و (پايه كوتاه ) است اما مسلما منظور از آن قدرت پروردگار در ابعاد مختلف جهان مى باشد.
در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است : الملائكه لا ياكلون و لا يشربون و لا ينكحون ، و انما يعيشون بنسيم العرش : فرشتگان نه غذا مى خورند و نه آب مى نوشند و نه ازدواج مى كنند، آنها تنها با نسيم عرش زنده اند!؟ (1) و (2).
سومين سؤ ال اين است كه آيا جمله يزيد فى الخلق ما يشاء: (هر چه بخواهد بر آفرينش خود مى افزايد) اشاره به افزايش بال و پر فرشتگان است ، آنگونه كه بعضى از مفسران گفته اند؟ و يا معنى وسيعى دارد كه هم آن را شامل مى شود و هم ساير افزايشهائى كه در آفرينش موجودات صورت مى گيرد؟

مطلق بودن جمله از يكسو، و بعضى از روايات اسلامى كه در تفسير آيات فوق وارد شده از سوى ديگر نشان مى دهد كه معنى دوم مناسبتر است .
از جمله در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمده است كه در تفسير اين جمله فرمود: هو الوجه الحسن ، و الصوت الحسن ، و الشعر الحسن : (منظور صورت زيبا، و صداى زيبا، و موى زيبا است )!.
در حديث ديگرى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى خوانيم : حسنوا القرآن باصواتكم فان الصوت الحسن يزيد القرآن حسنا، و قرأ يزيد فى الخلق ما يشاء: قرآن را با صداى زيبا زينت بخشيد، چرا كه صداى خوب بر زيبائى قرآن مى افزايد، سپس ‍ اين آيه را تلاوت فرمود يزيد فى الخلق ما يشاء.
بعد از بيان خالقيت پروردگار و رسالت فرشتگان كه واسطه فيضاند سخن از رحمت او به ميان مى آورد كه زيربناى تمام عالم هستى است ، مى فرمايد: (آنچه را خداوند از رحمت براى مردم بگشايد كسى نمى تواند جلو آن را بگيرد) (ما يفتح الله للناس من رحمة فلا ممسك لها).
(و آنچه را باز دارد و امساك كند كسى بعد از او قادر به فرستادن آن نيست ) (و ما يمسك فلا مرسل له من بعده ).
(چرا كه او قدرتمندى است شكست ناپذير و در عين حال حكيم و آگاه ) (و هو العزيز الحكيم ).
خلاصه اينكه تمام خزائن رحمت نزد او است و هر كس را لايق ببيند مشمول آن مى سازد، و هر كجا حكمتش اقتضا كند درهاى آن را مى گشايد، و اگر جمله جهانيان دست به دست هم بدهند تا درى را كه او گشوده است ببندند، يا درى را كه او بسته بگشايند، هرگز قادر نخواهند بود، و اين در حقيقت شاخه مهمى از توحيد است كه منشاء شاخه هاى ديگرى مى باشد (دقت كنيد).
شبيه اين معنى در ساير آيات قرآن نيز آمده است ، آنجا كه مى گويد: و ان يمسك الله بضر فلا كاشف له الا هو و ان يردك بخير فلا راد لفضله يصيب به من يشاء من عباده و هو الغفور الرحيم :
(اگر خداوند (براى امتحان يا كيفر خطا) زيانى به تو رساند هيچكس جز او آن را بر طرف نخواهد كرد، و اگر اراده خيرى براى تو كند هيچكس مانع فضل او نخواهد شد، او به هر كس از بندگانش بخواهد فضل خود را مى رساند و او غفور و رحيم است ) (يونس - 107).
در اينجا به چند (امر) بايد توجه كرد:
1 - تعبير به (يفتح ) كه از ماده (فتح ) به معنى گشودن است اشاره به وجود خزائن رحمت الهى است كه در آيات ديگر قرآن نيز به آن اشاره شده است و جالب اينكه اين خزائن چنانند كه به محض گشوده شدن بر خلايق جارى مى شوند و نياز به چيز ديگرى نيست ، و هيچكس مانع از آن نتواند شد.
مقدم داشتن گشايش رحمت بر امساك آن به خاطر اين است كه هميشه خداوند رحمتش بر غضبش پيشى دارد.
2 - تعبير به (رحمت ) معنى بسيار وسيع و گسترده اى دارد كه تمام مواهب جهان را شامل مى شود، گاه جنبه معنوى دارد، و گاه جنبه مادى ، به همين دليل گاه كه انسان تمام درهاى ظاهرى را به روى خود بسته مى بيند احساس مى كند رحمت الهى بر قلب و جان او روان است ، لذا شاد و خرسند است ، آرام و مطمئن ، هر چند در تنگناى زندان گرفتار باشد.
اما به عكس گاه انسان تمام درهاى ظاهرى را به روى خود گشوده مى بيند، اما گوئى در رحمت الهى در جان او بسته شده ، چنان خود را در تنگنا و فشار احساس مى كند كه دنيا با تمام وسعتش براى او يك زندان تاريك و وحشتناك مى شود، و اين چيزى است كه براى بسيارى از مردم محسوس و ملموس است .
3 - تعبير به دو وصف (عزيز و حكيم ) بيانگر قدرت او بر (ارسال ) و (امساك ) رحمت است ، و در عين حال اشاره به اين حقيقت مى باشد كه اين گشودن و بستن در همه جا بر اساس
حكمت است چرا كه قدرت او با حكمتش آميخته است .
به هر حال توجه به محتواى اين آيه چنان آرامشى به انسان مؤ من مى دهد كه در برابر تمام حوادث مقاوم مى شود از هيچ مشكلى نمى ترسد و از هيچ پيروزى مغرور نمى گردد.
در آيه بعد به مساله (توحيد عبادت ) بر اساس توحيد خالقيت و رازقيت اشاره كرده ميفرمايد:
(اى مردم نعمت خداوند را بر خودتان به ياد آوريد) (يا ايها الناس اذكروا نعمة الله عليكم ).
درست فكر كنيد: اين همه مواهب و بركات ، و اين همه امكانات حياتى كه در اختيار شما قرار گرفته و در آن غوطه وريد منشاء اصلى و سرچشمه آنها كيست ؟!
(آيا خالقى غير از خدا، از آسمان و زمين به شما روزى مى دهد؟) (هل من خالق غير الله يرزقكم من السماء و الارض ).
چه كسى نور حياتبخش آفتاب ، و قطرات زنده كننده باران ، و امواج روحپرور نسيم را از آسمان به سوى شما ميفرستد؟ و چه كسى معادن و ذخائر زمين و مواد غذائى و انواع گياهان و ميوه ها و بركات ديگر را از اين زمين براى شما خارج ميكند؟
اكنون كه ميدانيد سرچشمه همه اين بركات اوست ، پس بدانيد معبودى جز او وجود ندارد و عبادت و پرستش تنها شايسته ذات پاك اوست (لا اله الا هو).
(با اينحال چگونه از طريق حق به سوى باطل منحرف ميشويد؟ و به
جاى الله در برابر بتها سجده ميكنيد؟ (فانى توفكون ).
(توفكون ) از ماده (افك ) (بر وزن فكر) چنانكه قبلا نيز گفته ايم به هر چيزى گفته ميشود كه از حالت اصليش دگرگون گردد، لذا به هر سخنى كه از حق انحراف پيدا كند افك مى گويند، و اينكه ميبينيم به معنى دروغ و تهمت به كار ميرود از همين نظر است ، منتهى بعضى معتقدند اين كلمه بيانگر دروغ و تهمتهاى بزرگ است .
نكته :
ملائكه در قرآن مجيد
در قرآن مجيد از ملائكه فراوان ياد شده است .
آيات زيادى از قرآن در باره صفات ، ويژگيها، ماموريتها و وظائف فرشتگان سخن مى گويد، حتى قرآن ، ايمان به ملائكه را در رديف ايمان به خدا و انبياء و كتب آسمانى قرار داده است ، و اين دليل بر اهميت بنيادى اين مساله است : آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المومنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله : (پيامبر اسلام به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده ايمان آورده ، و مومنان نيز به خدا و فرشتگان او و كتابها و رسولانش همگى ايمان دارند) (بقره - 285).
بدون شك وجود فرشتگان از امور غيبيهاى است كه براى اثبات آن با اين صفات و ويژگيها راهى جز ادله نقليه نيست ، و به حكم ايمان به غيب آنها را بايد پذيرفت .
قرآن مجيد رويهمرفته ويژگيهاى آنها را چنين مى شمرد:
1 - فرشتگان موجوداتى عاقل و با شعورند و بندگان گرامى خدا هستند
(بل عباد مكرمون ) (انبياء 26).
2 - آنها سر بر فرمان خدا دارند و هرگز معصيت او نميكنند (لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون ) (انبياء 27).
3 - آنها وظائف مهم و بسيار متنوعى از سوى خداوند بر عهده دارند: گروهى حاملان عرشند (حاقه - 17).
و گروهى مدبرات امرند (نازعات - 5).
گروهى فرشتگان قبض ارواحند (اعراف - 37).
و گروهى مراقبان اعمال بشرند (سوره انفطار - 10 تا 13).
گروهى حافظان انسان از خطرات و حوادثند (انعام - 61).
و گروهى مامور عذاب و مجازات اقوام سركشند (هود - 77).
گروهى امدادگران الهى نسبت به مومنان در جنگها هستند (احزاب - 9).
و بالاخره گروهى مبلغان وحى و آورندگان كتب آسمانى براى انبياء ميباشند (نحل - 2) كه اگر بخواهيم يك يك از وظائف و ماموريتهاى آنها را بر شمريم بحث به درازا ميكشد.
4 - آنها پيوسته مشغول تسبيح و تقديس خداوند هستند، چنانكه در آيه 5 سوره شورى ميخوانيم : و الملائكه يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض : فرشتگان تسبيح و حمد پروردگار خود را بجا مى آورند و براى كسانى كه در زمين هستند استغفار ميكنند.
5 - با اين حال انسان به حسب استعداد تكامل از آنها برتر و والاتر است تا آنجا كه همه فرشتگان بدون استثناء بخاطر آفرينش ‍ آدم به سجده افتادند و آدم معلم آنها گشت (آيات 30 - 34 سوره بقره ).
6 - آنها گاه به صورت انسان در مى آيند، و بر انبياء و حتى غير انبياء ظاهر ميشوند، چنانكه در سوره مريم ميخوانيم : فرشته بزرگ الهى به صورت
انسان موزون بر مريم ظاهر شد: فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا: (مريم - 17).
در جاى ديگر به صورت انسانهائى بر ابراهيم و بر لوط ظاهر شدند (هود - 69 و 77).
حتى از ذيل اين آيات استفاده ميشود كه قوم لوط نيز آنها را در همان اشكال موزون انسانى ديدند (هود - 78).
آيا ظهور در چهره انسان ، يك واقعيت عينى است ؟ يا به صورت تمثل و تصرف در قوه ادراك ؟ ظاهر آيات قرآن معنى اول است ، هر چند بعضى از مفسران بزرگ معنى دوم را برگزيده اند.
7 - از روايات اسلامى استفاده ميشود كه تعداد آنها بقدرى زياد است كه بهيچوجه قابل مقايسه با انسان نيست ، چنانكه در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) ميخوانيم : هنگامى كه از آن حضرت پرسيدند آيا عدد فرشتگان بيشترند يا انسانها؟ فرمود: سوگند به خدائى كه جانم به دست او است فرشتگان خدا در آسمانها بيشترند از عدد ذرات خاكهاى زمين ، و در آسمان جاى پائى نيست مگر اينكه در آنجا فرشتهاى تسبيح و تقديس خدا ميكند.
8 - آنها نه غذا ميخورند و نه آب مينوشند، و نه ازدواج دارند، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) ميخوانيم : ان الملائكة لا ياكلون و لا يشربون و لا ينكحون و انما يعيشون بنسيم العرش : فرشتگان غذا نميخورند و آب نمينوشند و ازدواج نميكنند بلكه با نسيم عرش الهى زندهاند!.
9 - آنها نه خواب دارند نه سستى و غفلت چنانكه على (عليهالسلام ) در حديثى چنين .
مى گويد: ليس فيهم فترة ، و لا عندهم غفلة ، و لا فيهم معصية ... لا يغشاهم نوم العيون و لا سهوا العقول ، و لا فترة الابدان ، لم يسكنوا الاصلاب و لم تضمهم الارحام : (در آنها نه سستى است ، و نه غفلت ، و نه عصيان ... خواب بر آنها چيره نميگردد و عقل آنها گرفتار سهو و نسيان نمى شود، بدن آنها به سستى نمى گرايد، و در صلب پدران و رحم مادران قرار نمى گيرند.
10 - آنها مقامات مختلف و مراتب متفاوت دارند، بعضى هميشه در ركوعند و بعضى هميشه در سجودند.
ما منا الا له مقام معلوم و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون :
(هر يك از ما مقام معلومى دارد، ما همواره صف كشيده منتظر فرمان او هستيم و پيوسته تسبيح او ميگوئيم ) (صافات 164 - 166).
امام صادق مى گويد: و ان لله ملائكة ركعا الى يوم القيامه و ان لله ملائكة سجد الى يوم القيامه : خداوند فرشتگانى دارد كه تا روز قيامت در ركوعند، و فرشتگانى دارد كه تا قيامت در سجودند!.
براى آگاهى بيشتر از اوصاف ملائكه و اصناف آنها به كتاب (السماء و العالم ) بحار الانوار، (ابواب الملائكه ) (جلد 59 صفحه 144 تا 326 مراجعه فرمائيد، همچنين نهج البلاغه خطبه هاى اول و 91 - خطبه اشباح - و 109 و 171).
آيا با اين اوصاف كه براى فرشتگان ذكر شد آنها موجوداتى مجردند يا مادى ؟!
بدون شك با اين اوصاف نميتوانند از اين ماده كثيف عنصرى باشند، ولى مانعى ندارد كه از اجسام لطيفى آفريده شده باشند، اجسامى مافوق اين ماده
معمولى كه ما با آن آشنا هستيم .
اثبات (تجرد مطلق ) براى فرشتگان حتى از زمان و مكان و اجزاء كار آسانى نيست ، و تحقيق از اين مساله نيز فايده زيادى در بر ندارد، مهم آن است كه ما فرشتگان را به اوصافى كه قرآن و روايات مسلم اسلامى توصيف كرده بشناسيم و آنها را صنف عظيمى از موجودات والا و برجسته خداوند بدانيم ، بى آنكه مقامى جز مقام بندگى و عبوديت براى آنها قائل باشيم ، و آنها را شريك خداوند در خلقت يا عبادت بدانيم كه اين شرك و كفر محض است .
در بحث پيرامون فرشتگان ، به همين مقدار قناعت ميكنيم ، و تفصيل را به كتبى كه بالخصوص در اين زمينه نگاشته شده موكول مينمائيم .
در بسيارى از عبارات تورات از فرشتگان تعبير به خدايان ميكند كه تعبيرى است شرك آلود، و از نشانه هاى تحريف تورات كنونى است ، ولى قرآن مجيد از اين گونه تعبيرات پاك و منزه است ، چرا كه براى آنها مقامى جز بندگى و عبادت و اجراى فرمانهاى الهى قائل نشده است و حتى چنانكه گفتيم از آيات مختلف قرآن بر مى آيد كه مقام انسان كامل از فرشتگان والاتر و بالاتر است .
آيه و ترجمه


 


و ان يكذبوك فقد كذبت رسل من قبلك و الى الله ترجع الامور (4)
يايها الناس ان وعد الله حق فلا تغرنكم الحيوة الدنيا و لا يغرنكم بالله الغرور (5)
ان الشيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا انما يدعوا حزبه ليكونوا من اصحب السعير (6)
الذين كفروا لهم عذاب شديد و الذين ءامنوا و عملوا الصالحات لهم مغفرة و اجر كبير (7)

 


ترجمه :
4 - اگر تو را تكذيب كنند (غم مخور، مطلب تازهاى نيست ) پيامبران پيش از تو نيز مورد تكذيب قرار گرفتند، و همه كارها به سوى خدا باز ميگردد.
5 - اى مردم ! وعده خداوند حق است ، مبادا زندگى دنيا شما را مغرور كند، و مبادا شيطان شما را فريب دهد و به (كرم ) خدا مغرور سازد.
6 - مسلما شيطان دشمن شماست ، او را دشمن خود بدانيد، او فقط حزبش را به اين دعوت ميكند كه اهل آتش سوزان (جهنم ) باشند!
7 - كسانى كه راه كفر پيش گرفتند: بهره آنها عذاب شديد است ، و آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند مغفرت و پاداش بزرگ از آن آنها است .
تفسير:
دنيا و شيطان شما را نفريبد!
در بخش دوم از آيات اين سوره به دنبال سخنى كه پيرامون توحيد خالقيت و رازقيت بود، روى سخن را نخست به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و بعد به عموم مردم كرده برنامه هاى عملى آنها را به دنبال برنامه هاى عقيدتى گذشته تشريح ميكند:
نخست به پيغمبر درس استقامت در مسير راهش ميدهد كه مهمترين درس براى او همين است ، ميفرمايد: اگر تو را تكذيب كنند غم مخور، اين چيز تازه اى نيست ، پيامبران قبل از تو نيز مورد تكذيب قرار گرفتند (و ان يكذبوك فقد كذبت رسل من قبلك ).
آنها نيز در اين راه مقاومت كردند، تا رسالت خويش را ادا ننمودند از پاى ننشستند تو نيز محكم بايست و اداى رسالت كن ، بقيه با خداست .
مهم اينست كه همه كارها به سوى خدا باز ميگردد، و او ناظر بر همه چيز و حساب كننده همه كارهاست (و الى الله ترجع الامور).
او هرگز زحمات تو را در اين راه ناديده نميگيرد، همانگونه كه تكذيبهاى اين مخالفان لجوج را بيكيفر نميگذارد، اگر روز قيامتى در كار نبود جاى نگرانى بود اما با توجه به آن دادگاه بزرگ و ثبت و ضبط همه اعمال مردم براى آن روز بزرگ ديگر چه جاى نگرانى است ؟
سپس به بيان مهمترين برنامه انسانها پرداخته مى گويد: اى مردم وعده خداوند حق است (ان وعد الله حق ).
قيامت و حساب و كتاب و ميزان و مجازات و كيفر و جنت و نار وعده هائى است تخلف ناپذير از سوى خداوند قادر حكيم .
با توجه به اين وعده حق مبادا زندگى دنيا شما را بفريبد، و مبادا شيطان مغرور كننده شما را فريب دهد و به عفو و كرم خدا مغرور سازد (فلا تغرنكم الحيوة الدنيا و لا يغرنكم بالله الغرور).
آرى عوامل سرگرم كننده ، و زرق و برقهاى دلفريب اين جهان ميخواهد تمام قلب شما را پر كند، و از آن وعده بزرگ الهى غافل سازد.
شياطين جن و انس با وسائل گوناگون فريبكارى به طور مداوم به وسوسه مشغولند، آنها نيز ميخواهند تمام فكر شما را به خود متوجه سازند و از آن روز موعود بزرگى كه در پيش داريد منحرف سازند كه اگر فريب و وسوسه هاى آنها موثر افتد تمام زندگى شما تباه و آرزوى سعادتان نقش بر آب است ، مراقب آنها نيز باشيد.
تكرار هشدار به مردم كه نه به وسوسه هاى شياطين مغرور شوند و نه به دنيا، در واقع اشاره به اين است كه راه نفوذ گناه در انسان دو راه است :
1 - مظاهر فريبنده دنيا، جاه و جلال و مال و مقام ، و انواع شهوات .
2 - مغرور شدن به عفو و كرم الهى ، و در اينجاست كه شيطان از يكسو زرق و برق اين جهان را در نظر انسان زينت ميدهد و آن را متاعى نقد و پر جاذبه و دوست داشتنى و پر ارزش معرفى ميكند.
و از سوى ديگرى هر گاه انسان بخواهد با ياد قيامت و دادگاه عظيم پروردگار، خود را در برابر فريبندگى و جاذبه شديد دنيا كنترل كند او را به عفو الهى و وسعت رحمتش مغرور ميسازد، و در نتيجه به گناه و طغيان دعوتش ميكند. غافل از اينكه خداوند همانگونه كه در موضع رحمت (ارحم الراحمين ) است ، در موضع مجازات و كيفر (اشد المعاقبين ) ميباشد، رحمتش ‍ هرگز
تشويق به گناه نميكند، همانگونه كه غضبش نميتواند سبب ياس گردد.
(غرور) (بر وزن جسور) صيغه مبالغه و به معنى موجودى است فوق العاده فريبكار، و منظور از آن در اينجا ممكن است هر عامل فريبكارى باشد، همانگونه كه ممكن است منظور خصوص شيطان باشد.
البته معنى دوم با آيه بعد مناسبتر است به خصوص اينكه كرارا در آيات قرآن (فريب و غرور) به شيطان نسبت داده شده است .
بعضى از مفسران در اينجا تحليلى دارند كه خلاصه اش چنين است :
افرادى كه در برابر عوامل فريب قرار ميگيرند سه گروهند: گروهى به قدرى ناتوان و ضعيفند كه به مختصر چيزى فريب ميخورند.
گروهى كه از اينها نيرومندترند تنها به وسيله زرق و برق دنيا فريفته نميشوند بلكه اگر وسوسه گرى نيرومند آنها را تحريك كند و مفاسد اعمالشان را در نظرشان سبك سازد فريب ميخورند، و لذات زود گذر از يكسو، و وسوسه ها از سوى ديگر، آنها را تشويق به انجام اعمال زشت ميكند.
گروه سومى كه از اينها هم نيرومندتر و پرمايه ترند نه خود مغرور ميشوند و نه كسى ميتواند آنها را بفريبد.
جمله لا تغرنكم الحياة الدنيا اشاره به گروه اول است ، و جمله و لا يغرنكم بالله الغرور اشاره به گروه دوم ، و اما گروه سوم در حقيقت داخل در عنوان ان عبادى ليس لك عليهم سلطان مى باشند.
آيه بعد هشدارى است به همه مومنان در ارتباط با مساله وسوسه هاى شيطان كه در آيه قبل مطرح شده بود، مى گويد: شيطان به طور مسلم دشمن شماست ، شما نيز او را دشمن خود بدانيد (ان الشيطان لكم عدوا فاتخذوه عدوا).
عداوت او از نخستين روز آفرينش آدم شروع شد، و هنگامى كه بر اثر عدم تسليم در برابر فرمان خدا در مورد سجده بر آدم مطرود درگاه پروردگار گرديد، سوگند ياد كرد كه براى هميشه كمر دشمنى نسبت به آدم و فرزندانش خواهم بست ، و حتى براى اين كار تقاضاى مهلت و طول عمر از خدا نمود!
او بر سر گفته خود ايستاده ، و كوچكترين فرصت را براى اعمال عداوت و وارد كردن ضربه بر شما غنيمت ميشمرد، آيا عقل اجازه ميدهد كه شما او را به دشمنى نپذيريد و يك لحظه از او غافل بمانيد؟ تا چه رسد به اينكه بخواهيد خطوات شيطان و گامهاى او را پيروى كنيد، يا اينكه او را به عنوان رفيق شفيق و دوست ناصح بپذيريد؟ (افتتخذونه و ذريته اولياء من دونى و هم لكم عدو) آيا او و فرزندانش را اولياى خود به جاى من انتخاب ميكنيد، در حالى كه دشمن سر سخت شما هستند؟! (كهف - 50).
به علاوه او دشمنى است كه از هر طرف به شما هجوم ميكند، چنانكه خودش مى گويد: ثم لاتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم من از هر سو به سراغ فرزندان آدم ميروم ، از پيش رو، از پشت سر، از سمت راست و از سمت چپ (اعراف - 17).
و به خصوص اينكه او در كمينگاهى است كه او انسان را ميبيند و انسان او را نميبيند انه يراكم هو و قبيله من حيث لا ترونهم شيطان و دار و دستهاش شما را ميبيند از آنجا كه شما آنها را نميبينيد (اعراف - 27).
البته اين مانع از قدرت شما بر دفاع از خويشتن در برابر وسوسه هاى او نيست . تعبير جالبى در توصيه هاى پروردگار به موسى بن عمران آمده ، چنانكه امير مومنان على (عليهالسلام ) نقل ميكند كه خداوند به موسى فرمود: چهار سفارش به تو دارم در حفظ آنها بكوش :
اولاهن ما دمت لا ترى ذنوبك تغفر فلا تشتغل بعيوب غيرك !
و الثانية ما دمت لا ترى كنوزى قد نفدت فلا تهتم بسبب رزقك !
و الثالثة ما دمت لا ترى زوال ملكى فلا ترج احدا غيرى !
و الرابعة ما دمت لا ترى الشيطان ميتا فلا تامن مكره !
نخست اينكه : مادام كه گناهان خود را بخشوده نميبينى به عيوب ديگران مپرداز.
دوم - مادام كه گنجهاى من را پايان يافته نميبينى براى روزيت غمناك مباش .
سوم - مادام كه حكومت مرا زائل نميبينى به ديگرى جز من اميد مبند.
چهارم - مادامى كه شيطان را مرده نميبينى از مكر و فريب و نقشه هاى او ايمن مباش !.
به هر حال عداوت شيطان نسبت به بنى آدم مطلبى است كه در آيات فراوانى از قرآن به آن اشاره شده است و حتى مكرر بر مكرر به عنوان عدو مبين (دشمن آشكار) از او ياد كرده .
از چنين دشمنى هميشه بايد برحذر بود.
در دنباله آيه براى تاكيد بيشتر ميافزايد: او فقط حزبش را براى اين دعوت ميكند كه اهل آتش سوزان جهنم باشند (انما يدعوا حزبه ليكونوا من اصحاب السعير).
(حزب ) در اصل به معنى جماعت و گروهى است كه داراى تشكل و شدت عمل باشند، ولى معمولا به هر گروه و جمعيتى كه پيروى از برنامه و هدف خاصى ميكنند اطلاق ميشود.
منظور از (حزب شيطان ) پيروان او و كسانى كه در خط او هستند ميباشد. البته شيطان نميتواند همه كس را عضو رسمى حزب خويش قرار دهد، و آنها را به سوى جهنم دعوت كند، نفرات حزب او كسانى هستند كه در آيات ديگر قرآن از آنها ياد شده ، و داراى نشانه هاى زيرند:
كسانى كه طوق بندگى و ولايت او را بر گردن نهاده اند (انما سلطانه على الذين يتولونه ) سلطه او تنها بر كسانى است كه ولايت او را پذيرفته اند (نحل - 100).
(آنها كه شيطان بر آنان چيره شده به گونه اى كه خدا را از ياد آنها برده ، آنان حزب شيطانند، و حزب شيطان زيانكاران واقعى هستند) استحوذ عليهم الشيطان فانسيهم ذكر الله اولئك حزب الشيطان الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون (مجادله - 18).
جالب اينكه در سه مورد از آيات قرآن سخن از حزب الله به ميان آمده ، و در سه مورد از حزب شيطان تا چه كسانى در اين حزب نامنويسى كنند، و چه كسانى عضو آن حزب باشند؟
ولى به هر حال طبيعى است كه شيطان حزب خود را به كجا دعوت ميكند به آلودگى و گناه ، به پليديهاى شهوات ، به شرك و طغيان و ستم و سرانجام به آتش جهنم .
شرح بيشتر پيرامون ويژگيهاى (حزب الله ) و (حزب الشيطان ) را به خواسته خدا در ذيل آيه 22 سوره مجادله خواهيم گفت .
در آخرين آيه مورد بحث سرانجام كار حزب الله و عاقبت دردناك حزب
شيطان را اينچنين بيان ميكند: كسانى كه كافر شدند عذاب دردناك از آن آنهاست ، و كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند مغفرت و پاداش بزرگ دارند (الذين كفروا لهم عذاب شديد و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم مغفرة و اجر كبير).
قابل توجه اينكه در آيه فوق در مورد استحقاق عذاب تنها به مساله كفر قناعت ميكند ولى در مساله مغفرت و اجر كبير ايمان را كافى نميشمرد، بلكه عمل صالح را نيز بر آن ميافزايد، چرا كه كفر به تنهائى مايه خلود در عذاب است ، ولى ايمان بدون عمل مايه نجات نخواهد بود، بلكه ايمان و عمل از يك نظر متلازم و قرين يكديگرند.
در پايان آيه فوق ، اول سخن از مغفرت است سپس از اجر كبير چرا كه مغفرت در حقيقت مومنان را ابتدا شستشو ميدهد سپس ‍ آماده پذيرش اجر كبير ميكند، و به اصطلاح اولى تخليه است دومى تحليه .
آيه و ترجمه


افمن زين له سوء عمله فرءاه حسنا فان الله يضل من يشاء و يهدى من يشاء فلا تذهب نفسك عليهم حسرت ان الله عليم بما يصنعون (8)
و الله الذى ارسل الريح فتثير سحابا فسقناه الى بلد ميت فاحيينا به الارض بعد موتها كذلك النشور (9)
من كان يريد العزة فلله العزة جميعا اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصلح يرفعه و الذين يمكرون السيات لهم عذاب شديد و مكر اولئك هو يبور (10)

 


ترجمه :
8 - آيا كسى كه عمل بدش براى او تزيين شده ، و آنرا خوب و زيبا ميبيند (همانند كسى است كه واقع را آنچنان كه هست مييابد؟) خداوند هر كس را بخواهد گمراه سازد، و هر كس را بخواهد هدايت ميكند، بنا بر اين جان خود را به خاطر شدت تاسف بر آنها از دست مده كه خداوند به آنچه انجام ميدهند عالم است .
9 - خداوند آن كس است كه بادها را فرستاد تا ابرهائى را به حركت در آورند، ما اين ابرها را به سوى سرزمين مردهاى ميرانيم و به وسيله آن زمين را بعد از مردنش زنده ميكنيم ، رستاخيز نيز همين گونه است !
10 - كسى كه خواهان عزت است (بايد از خدا بخواهد) كه تمام عزت براى خدا است سخنان پاكيزه به سوى او صعود ميكند، و عمل صالح را بالا ميبرد، و آنها كه نقشه هاى سوء ميكشند، عذاب شديد براى آنها است و مكر (و تلاش افسادگرانه ) آنها نابود مى شود (و به جائى نميرسد).
تفسير:
گفتار و كردار پاك و صالح به سوى خدا مى رود!
از آنجا كه در آيات گذشته مردم به دو گروه تقسيم شدند گروهى مومن و گروهى كافر يا گروهى حزب الله و دشمن شيطان و گروهى پيروان و حزب او نخستين آيه مورد بحث يكى از ويژگيهاى مهم اين دو گروه را كه در واقع سرچشمه ساير برنامه هاى آنها است بيان كرده ، مى گويد: آيا كسى كه زشتى عملش در نظر او زينت داده شده ، و آن را زيبا ميبيند، همانند كسى است كه واقعيات را آنگونه كه هست زشت و زيبا درك ميكند؟ (ا فمن زين له سوء عمله فرآه حسنا).
در حقيقت اين مساله كليد همه بدبختيهاى اقوام گمراه و لجوج است كه اعمال زشتشان به خاطر هماهنگ بودن با شهوات و قلبهاى سياهشان در نظرشان زيباست .
بديهى است چنين كسى نه موعظه اى را پذيرا ميشود، نه آمادگى براى شنيدن انتقاد دارد، و نه هرگز حاضر است مسير خود را تغيير دهد.
نه پيرامون اعمال خويش به تجزيه و تحليل ميپردازد، و نه از عواقب آن بيمناك است .
و از آن بالاتر هنگامى كه سخن از زشتى و زيبائى به ميان آيد، مرجع ضمير را در زيبائيها خودشان ميدانند و در زشتيها مومنان راستين را! واى بسا كفار لجوج هنگامى كه آيات گذشته را در باره حزب شيطان و سرنوشت دردناكشان شنيدند آن را بر مومنان راستين تطبيق كردند و خود را مصداق حزب الله شمردند!
و اين مصيبت و فاجعه اى است بسيار بزرگ .
اما چه كسى اعمال سوء بدكاران را در نظرشان جلوه ميدهد؟ خداوند؟ يا هواى نفس ؟ و يا شيطان ؟
بدون شك عامل اصلى هواى نفس و شيطان است ، اما چون خدا اين اثر را در اعمال آنها آفريده ميتوان آن را به خدا نسبت داد، زيرا انسانها هنگامى كه گناهى را مرتكب ميشوند در آغاز كه فطرتشان پاك و وجدانشان بيدار و عقلشان واقع بين است از عمل خود ناراحت ميشوند، اما هر قدر آن را تكرار ميكنند از ناراحتى آنها كاسته مى شود.
تدريجا به مرحله بى تفاوتى ميرسند، و اگر باز هم تكرار كنند زشتيها در نظرشان زيبا ميشود، تا آنجا كه آن را از افتخارات و فضائل خويش ميپندارند در حالى كه در منجلاب بدبختى غوطه ور شده اند.
جالب اينكه قرآن به هنگامى كه اين سوال را مطرح ميكند آيا كسى كه زشتى عملش در نظرش تزيين شده و آن را زيبا ميبيند ... نقطه مقابل آن را صريحا ذكر نميكند، گوئى ميخواهد به شنونده مجال وسيعى بدهد كه امور مختلفى را كه ميتواند نقطه مقابل باشد در نظر خويش مجسم كند و بيشتر و بيشتر بفهمد گوئى ميخواهد بگويد آيا چنين كسى همانند افراد واقع بين است ؟!...
آيا چنين كسى همانند پاكدلانى است كه هميشه به محاسبه نفس خويش مشغولند...
آيا چنين كسى اميد نجات براى او هست .
سپس قرآن به بيان علت تفاوت اين دو گروه پرداخته مى افزايد (خداوند هر كس را بخواهد گمراه ميكند و هر كس را بخواهد هدايت مى نمايد).
(فان الله يضل من يشاء و يهدى من يشاء).
اگر گروه اول اعمال زشتشان در نظرشان تزيينى شده اين نتيجه اضلال الهى است ، اوست كه اين خاصيت را در تكرار اعمال زشت قرار داده كه نفس انسان به آن خو ميگيرد و عادت ميكند و همرنگ و هماهنگ آن مى شود.
و اوست كه به مومنان پاكدل چشمانى نافذ و بينا، و گوشهائى شنوا براى درك حقايق آنچنانكه هست مى بخشد.
روشن است اين مشيت الهى توام با حكمت اوست و به هر كس آنچه لايق هست آن ميدهد.
لذا در پايان آيه ميفرمايد مبادا بر اثر شدت تاسف و حسرت بر وضع آنها جان خود را از دست دهى (فلا تذهب نفسك عليهم حسرات ).
اين تعبير همانند تعبيرى است كه در آيه 3 سوره شعراء آمده است ، لعلك باخع نفسك الا يكونوا مومنين گوئى ميخواهى جان خود را از دست دهى كه ايمان نمى آورند.
تعبير به (حسرات ) كه به اصطلاح (مفعول لاجله ) براى جمله قبل
است ، اشاره به اين است كه نه تنها يك حسرت بر آنها مى خورى بلكه حسرتها بر آنها دارى .
حسرت از دست دادن نعمت هدايت ، حسرت ضايع كردن گوهر انسانيت ، حسرت از دست دادن حس تشخيص تا آنجا كه زشت را زيبا ميبينند، و بالاخره حسرت گرفتار شدن در آتش قهر و غضب پروردگار! اما چرا حسرت نخور براى اينكه خداوند از اعمال آنها آگاه است و آنچه را شايسته آنند به آنها همان ميدهد (ان الله عليم بما يصنعون ).
از لحن آيه دلسوزى فوق العاده پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نسبت به گمراهان و منحرفان كاملا هويداست و چنين است حال يك رهبر الهى راستين كه از عدم پذيرش مردم نسبت به حق و تسليم در برابر باطل و پشت پا زدن به تمام وسائل سعادت آنچنان رنج ميبرد كه گوئى ميخواهد قالب تهى كند.
در آيه بعد با توجه به بحثهائى كه قبلا پيرامون هدايت و ضلالت و ايمان و كفر گذشت به بيان كوتاه و روشنى پيرامون مبداء و معاد مى پردازد و اثبات مبداء را با اثبات معاد در يك دليل جالب قرين كرده ، ميفرمايد: خداوند همان كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرهائى را به حركت در آورند (و الله الذى ارسل الرياح فتثير سحابا).
(سپس ما اين ابرها را به سوى سرزمين مرده و خشكى مى رانيم ) (فسقناه الى بلد ميت ).
(و به وسيله آن زمين را بعد از مردنش زنده مى كنيم ) (فاحيينا به الارض بعد موتها).
(آرى زنده شدن مردگان بعد از مرگ نيز همين گونه است )! (كذلك النشور).
نظام حساب شده اى كه بر حركت بادها، و سپس حركت ابرها، و بعد از آن نزول قطره هاى حياتبخش باران ، و به دنبال آن زنده شدن زمينهاى مرده حاكم است ، خود بهترين دليل و خود بهترين گواه بر اين حقيقت است كه دست قدرت حكيمى در پشت اين دستگاه قرار دارد و آن را تدبير ميكند.
نخست به بادهاى گرم و داغ دستور ميدهد از مناطق استوائى به سوى مناطق سرد حركت كنند و در مسير خود آب درياها را بخار كرده به آسمان فرستند، سپس به جريانهاى منظم سرد قطبى كه دائما در جهت مخالف جريان اول حركت ميكنند دستور ميدهد بخارات حاصله را جمع آورى كرده و ابرها را تشكيل دهند.
باز به همان بادها دستور ميدهد ابرها را بر دوش خود حمل كنند و به سوى بيابانهاى مرده گسيل دارند، تا قطرات زنده كننده باران از آنها سرازير گردد.
سپس به شرائط خاص زمين و بذرهاى گياهانى كه در آن افشانده شده فرمان پذيرش آب و نمو و رويش ميدهد، و از موجودى ظاهرا پست و بى ارزش موجوداتى زنده و بسيار متنوع و زيبا، خرم و سرسبز، مفيد و پر بار به وجود مى آورد كه هم دليلى است بر قدرت او، و هم گواهى است بر حكمت او، و هم نشانه اى است از رستاخيز بزرگ !
در حقيقت آيه فوق از چند جهت دعوت به توحيد ميكند: از نظر برهان نظم ، و از نظر برهان حركت كه هر موجود متحركى محركى
ميخواهد، و از نظر بيان نعمتها كه از جهت فطرى انگيزه اى است براى شكر منعم .
و از جهاتى نيز دليل بر مساله معاد است : از نظر سير تكاملى موجودات ، و از نظر پديدار شدن چهره حيات از زمين مرده ، يعنى اى انسان صحنه معاد در فصول هر سال در برابر چشم تو و در زير پاى تو است .
توجه به اين نكته نيز لازم است كه جمله (فتثير) از ماده (اثاره ) به معنى منتشر ساختن و پراكندن است ، و در اينجا اشاره به توليد ابرها بر اثر وزش بادها بر صفحه اوقيانوسها ميكند، زيرا مساله حركت ابرها در جمله بعد (فسقناه الى بلد ميت ) آمده است .
جالب اينكه در حديثى از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) چنين ميخوانيم : يكى از اصحاب عرض كرد يا رسول الله كيف يحيى الله الموتى و ما آية ذلك فى خلقه ؟: اى رسول خدا! چگونه پروردگار مردگان را زنده ميكند و نشانه و نمونه آن در جهان خلقت چيست ؟!
پيغمبر فرمود: اما مررت بوادى اهلك ممخلا ثم مررت به يهتز خضرا؟ آيا از سرزمين قبيله ات گذر نكرده اى در حالى كه خشك و مرده بوده ، و سپس از آنجا عبور كنى در حالى كه از خرمى و سرسبزى گوئى به حركت در آمده ؟
قلت : نعم ! يا رسول الله : گفتم آرى اى پيامبر.
قال : فكذلك يحيى الله الموتى و تلك آيته فى خلقه : (فرمود اينگونه خداوند مردگان را زنده ميكند و اين نمونه و نشانه او در آفرينش است ).
در جلد 16 تفسير نمونه ذيل آيه 48 سوره روم بحث ديگرى در اين زمينه داشته ايم .
به دنبال اين بحث توحيدى به اشتباه بزرگ مشتركان كه عزت خويش را از بتها ميخواستند، و ايمان آوردن به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را مايه پراكندگى مردم از دور خود مى ديدند و مى گفتند: (ان نتبع الهدى معك نتخطف من ارضنا) اگر هدايت را با تو پذيرا شويم دشمنان نيرومند ما را از اين سرزمين مى ربايند (قصص - 57).
اشاره كرده مى فرمايد: (كسانى كه عزت ميخواهند از خدا بطلبند چرا كه تمام عزت از آن خداست ) (من كان يريد العزة فلله العزة جميعا).
(عزت ) به گفته (راغب ) در (مفردات ) در اصل آن حالتى است كه انسان را مقاوم و شكست ناپذير مى سازد، به زمينهاى صلب و محكم نيز به همين جهت عزاز (بر وزن اساس ) مى گويند.
از آنجا كه تنها ذات پاك اوست كه شكست ناپذير است ، و گر نه همه مخلوقات به حكم محدوديتشان قابل شكستند، لذا تمام عزت از آن اوست ، و هر كس عزتى كسب ميكند از بركت درياى بى انتهاى اوست .
در حديثى از انس نقل شده كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: ان ربكم يقول كل يوم انا العزيز، فمن اراد عز الدارين فليطع العزيز!: پروردگار شما همه روز مى گويد: منم عزيز و هر كس عزت دو جهان خواهد بايد اطاعت عزيز كند!.
در حقيقت انسان آگاه بايد آب را از سرچشمه بگيرد، كه آب زلال و فراوان آنجاست ، نه از ظروف كوچك و مختصرى كه هم محدود است و هم آلوده ، و در دست اين و آن مى باشد.
در حالات امام حسن بن على (عليهماالسلام ) ميخوانيم كه در ساعات آخر عمرش هنگامى كه يكى از ياران به نام جنادة بن ابى سفيان از او اندرز خواست نصايح ارزنده و موثرى براى او بيان فرمود كه از جمله اين بود: و اذا اردت عزا بلا عشيرة و هيبة
بلا سلطان فاخرج من ذل معصية الله الى عز طاعة الله : (هر گاه بخواهى بدون داشتن قبيله (عزيز) باشى و بدون قدرت حكومت ، هيبت داشته باشى ، از سايه ذلت معصيت خدا بدر آى و در پناه عزت اطاعت او قرار گير!.
و اگر مى بينيم در بعضى از آيات قرآن عزت را علاوه بر خداوند، براى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و مومنان قرار ميدهد (و لله العزة و لرسوله و للمومنين ) (منافقون - 8).
به خاطر آنست كه آنها نيز از پرتو عزت پروردگار كسب عزت كرده اند، و در مسير طاعت او گام بر ميدارند.
سپس راه وصول به (عزت ) را چنين تشريح ميكند: (سخنان پاكيزه به سوى او صعود مى كند) (اليه يصعد الكلم الطيب ).
(و عمل صالح را او بالا مى برد) (و العمل الصالح يرفعه ).
(الكلم الطيب ) به معنى سخنان پاكيزه است ، و پاكيزگى سخن به پاكيزگى محتواى آن است ، و پاكيزگى محتوا به خاطر مفاهيمى است كه بر واقعيتهاى عينى پاك و درخشان تطبيق ميكند، و چه واقعيتى بالاتر از ذات پاك خدا، و آئين حق و عدالت او، و نيكان و پاكانى كه در راه نشر آن گام بر ميدارند؟
لذا (الكلم الطيب ) را به اعتقادات صحيح نسبت به مبدء و معاد و آئين خداوند تفسير كرده اند.
آرى يك چنين عقيده پاكى است كه به سوى خدا اوج ميگيرد، و دارنده اش را نيز پرواز ميدهد، تا در جوار قرب حق قرار گيرد، و غرق در عزت خداوند عزيز شود.
مسلما از اين ريشه پاك شاخه هائى ميرويد كه ميوه آن عمل صالح است ، هر كار شايسته و مفيد و سازنده ، چه دعوت به سوى حق باشد، چه حمايت از مظلوم ،
چه مبارزه با ظالم و ستمگر، چه خودسازى و عبادت ، چه آموزش و پرورش ، و خلاصه هر چيز كه در اين مفهوم وسيع و گسترده داخل است اگر براى خدا و به خاطر رضاى او انجام شود آن هم اوج ميگيرد و به آسمان لطف پروردگار عروج ميكند، و مايه معراج و تكامل صاحب آن ، و برخوردارى از عزت حق مى شود.
اين همان چيزى است كه در سوره ابراهيم آيه 24 به آن اشاره شده الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها فى السماء توتى اكلها كل حين باذن ربها: آيا نديدى خداوند چگونه براى سخن پاكيزه ، مثالى زده است ؟ همانند درختى پاك كه ريشه آن ثابت و برقرار، و شاخه
آن در آسمان افراشته ، هر زمان ميوه هاى خود را به اذن پروردگارش به مشتاقان مى دهد.
از آنچه گفتيم روشن ميشود اينكه بعضى از مفسران كلمه طيبه را به لا اله الا الله ، و بعضى ديگر به سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر، و بعضى بعد از توحيد محمد، رسول الله ، و على ولى الله و خليفة رسوله ، تفسير كرده اند، و يا در بعضى از روايات الكلم الطيب و العمل الصالح به ولايت اهل بيت (عليهمالسلام ) يا مانند آن تفسير شده است ، همه از قبيل بيان مصداقهاى روشن براى آن مفهوم وسيع و گسترده است ، و محدوديتى در مفهوم آن ايجاد نمى كند، چرا كه هر سخنى كه محتواى پاك و عالى داشته باشد همه در اين عنوان جمع است .
به هر حال همان خداوندى كه به مقتضاى آيه گذشته زمين مرده را با قطره هاى حياتبخش باران زنده ميكند، (كلام طيب ) و (عمل صالح ) را نيز پرورش ميدهد، و به جوار قرب و رحمت خود مى رساند.
سپس به نقطه مقابل آن پرداخته ، مى گويد: (كسانى كه نقشه سوء ميكشند عذاب شديدى براى آنهاست ) (و الذين يمكرون السيئات لهم عذاب شديد).
(و تلاش و كوشش آلوده و ناپاك و فاسدشان نابود مى گردد و به جائى نمى رسد) (و مكر اولئك هو يبور).
گرچه اين فاسدان مفسد چنين مى پندارند كه با ظلم و ستم و دروغ و تقلب مى توانند عزتى براى خود كسب كنند، و مال و ثروت و قدرتى ، اما در پايان كار هم عذاب الهى را براى خود فراهم ساخته اند و هم تلاشهاى آنها بر باد مى رود.
كسانى بودند كه به گفته قرآن (خدايان ساختگى را مايه عزت خود مى پنداشتند) (و اتخذوا من دون الله اله ليكونوا لهم عزا) (مريم - 81).
و منافقانى بودند كه خود را عزيز، و مؤ منان را ذليل فكر مى كردند، و (مى گفتند اگر به مدينه باز گرديم ، عزيزان ، ذليلان را بيرون خواهند كرد)! (يقولون لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل ) (منافقون - 8).
افراد ديگرى بودند كه قرب فراعنه را مايه عزت خويش تصور مى كردند، يا از گناه و ظلم و ستم آبرو مى طلبيدند اما همگى سقوط كردند، و تنها ايمان و عمل صالح است كه به سوى خداوند عزيز بالا مى رود!
(مكر) گرچه در لغت به معنى هر گونه چاره انديشى است ، اما در مواردى به معنى چاره انديشهاى تواءم با فساد به كار مى رود كه آيه مورد بحث از آنهاست .
(سيئات ) در آيه فوق همه زشتيها و بديها را اعم از بديهاى عقيدتى يا عملى شامل مى شود و اينكه بعضى آن را تفسير به توطئه هاى مشركان براى كشتن يا تبعيد كردن پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) از مكه تفسير كرده اند در واقع يكى از مصاديق آن را بيان كرده اند نه تمام مفهوم آن را.
جمله (يبور) از ماده (بوار) و (بوران ) در اصل به معنى كسادى مفرط است ، و از آنجا كه اينچنين كسادى مايه نابودى است اين كلمه به معنى هلاك و نابودى به كار مى رود، ضرب المثل معرفى است : (كسد حتى فسد): (آنقدر كساد شد كه فاسد گرديد)!
نكته :
1 - تمام (عزت ) از آن خدا است !
حقيقت عزت چيست ؟ آيا چيزى جز رسيدن به مرحله شكست ناپذيرى مى باشد،؟ اگر چنين است عزت را در كجا بايد جستجو كرد و چه چيز مى تواند به انسان عزت دهد؟
در يك تحليل روشن به اينجا مى رسيم كه حقيقت عزت در درجه نخست قدرتى است كه در دل و جان انسان ظاهر مى شود، و او را از خضوع و تسليم و سازش در برابر طاغيان و ياغيان باز مى دارد.
قدرتى كه با داشتن آن هرگز اسير شهوات نمى شود، و در برابر هوا و هوس سر فرود نمى آورد.
قدرتى كه او را به مرحله نفوذناپذيرى در برابر (زر) و (زور) ارتقا مى دهد.
آيا اين قدرت جز از ايمان به خدا، يعنى ارتباط با منبع اصلى قدرت و عزت سرچشمه مى گيرد؟
اين در مرحله فكر و عقيده و روح و جان ، و اما در مرحله عمل عزت از اعمالى سرچشمه مى گيرد كه داراى ريشه صحيح و برنامه و روش حساب شده باشد و به تعبير ديگر آن را در عمل صالح مى توان خلاصه كرد، اين دو است كه به انسان سر بلندى و عظمت مى دهد و به او عزت و شكست ناپذيرى مى بخشد.
(ساحران دنياپرست ) معاصر فرعون ، نيرنگهاى خود را به نام و به عزت او آغاز كردند و قالوا بعزة فرعون انا لنحن الغالبون : (گفتند به عزت فرعون سوگند كه ما پيروز خواهيم شد) (شعراء - 44).
اما به زودى از عصاى چوپانى موسى (عليه السلام ) شكست خوردند، ولى همانها
هنگامى كه از زير پرچم مذلت بار فرعون بيرون آمدند، و در سايه توحيد قرار گرفتند و ايمان آوردند، چنان نيرومند و شكست ناپذير شدند كه سخت ترين تهديدهاى فرعون در آنها مؤ ثر نيفتاد، دست و پا و حتى جان خويش را عاشقانه در راه خدا دادند و شربت شهادت نوشيدند، و با اين عمل نشان دادند كه در برابر زر و زور تسليم نمى شوند و شكست ناپذيرند و تاريخ پر افتخار آنها امروز براى ما يك دنيا درس آموزنده است .
2 - فرق ميان (كلام طيب ) و (عمل صالح )
ممكن است سؤ ال شود كه چرا آيه فوق در مورد كلام طيب مى گويد: خودش به سوى پروردگار اوج مى گيرد، اما در مورد عمل صالح مى گويد: خدا آن را بالا مى برد؟
اين سؤ ال را چنين مى توان پاسخ گفت : كلام طيب همانگونه كه گفتيم اشاره به ايمان و اعتقاد پاك است و آن عين اوج گرفتن به سوى خداست كه حقيقت ايمان چيزى جز اين نيست ، ولى عمل صالح را او پذيرا مى شود و قبول مى كند و اجر مضاعف مى دهد و بقاء و دوام مى بخشد و اوج مى دهد (دقت كنيد).
آيه و ترجمه


و الله خلقكم من تراب ثم من نطفة ثم جعلكم أ زوجا و ما تحمل من أ نثى و لا تضع إ لا بعلمه و ما يعمر من معمر و لا ينقص من عمره إ لا فى كتب إ ن ذلك على الله يسير (11)
و ما يستوى البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح أ جاج و من كل تأ كلون لحما طريا و تستخرجون حلية تلبسونها و ترى الفلك فيه مواخر لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون (12)

 


ترجمه :
11 - خداوند شما را از خاك آفريد، سپس از نطفه ، سپس شما را به صورت همسران يكديگر قرار داد، هيچ جنس ماده اى باردار نمى شود و وضع حمل نمى كند مگر به علم او، و هيچ انسانى عمر طولانى نمى كند، و هيچ كس از عمرش كاسته نمى شود مگر اينكه در كتاب (علم خداوند) ثبت است ، اينها همه براى خداوند آسان است .
12 - اين دو دريا يكسان نيستند: اين دريائى كه آبش گوارا و شيرين و نوشيدنش خوشگوار است ، و اين يكى كه شور و تلخ و گلوگير است ، (اما) از هر دو گوشت تازه مى خوريد، و وسائل زينتى استخراج كرده مى پوشيد، و كشتيها را در آن مى بينى
كه آنها را مى شكافند (و به هر طرف پيش مى روند) تا از فضل خداوند بهره گيريد و شايد شكر (نعمتهاى او را) بجا آوريد.
تفسير:
درياى آب شيرين و شور يكسان نيستند!
با توجه به اينكه در آيات گذشته سخن از مساءله توحيد و معاد و صفات خدا در ميان بود، در آيات مورد بحث نيز بخش ديگرى از آيات انفسى و آفاقى را كه دليل بر قدرت خدا از يكسو، و علم او از سوى ديگر، و مساله امكان معاد از سوى سوم است شرح مى دهد:
نخست به آفرينش انسان در مراحل مختلف اشاره كرده مى گويد: (خداوند شما را از خاك آفريد) (و الله خلقكم من تراب ).
(سپس از نطفه ) (ثم من نطفة ).
(بعد از آن شما را به صورت همسران يكديگر در آورد) (ثم جعلكم ازواجا).
اين سه مرحله از مراحل آفرينش انسان است خاك ، و نطفه ، و مرحله زوجيت .
مسلم است كه انسان از خاك است هم از اين نظر كه جد انسانها، آدم از خاك آفريده شده ، و هم از اين نظر كه تمام موادى كه جسم انسان را تشكيل مى دهد و يا انسان از آن تغذيه مى كند، و يا نطفه او از آن منعقد مى شود همه سرانجام به موادى كه در خاكها نهفته است منتهى مى شود.
بعضى احتمال داده اند كه آفرينش از خاك تنها اشاره به آفرينش نخستين است ، اما آفرينش از نطفه اشاره به مراحل بعد است كه اولى مرحله خلقت اجمالى انسانهاست (چرا كه وجود همه در وجود آدم خلاصه شده بود) و دومى مرحله تفضيلى است كه آنها را از يكديگر جدا مى سازد.
و به هر حال مرحله (زوجيت ) مرحله تداوم نسل انسان و تكثير مثل او است ، و اينكه بعضى احتمال داده اند (ازواج ) در اينجا به معنى (اصناف ) و يا (روح و جسم ) و مانند آن است بسيار بعيد به نظر مى رسد.
سپس وارد چهارمين و پنجمين مرحله حيات انسان شده ، موضوع باردارى مادران و وضع حمل آنها را پيش كشيده ، مى گويد: (هيچ جنس مادهاى باردار نمى شود و وضع حمل نمى كند مگر به علم پروردگار) (و ما تحمل من انثى و لا تضع الا بعلمه ).
آرى مساءله (باردارى ) و تحولات و دگرگونيهاى بسيار عجيب و پيچيده جنين ، سپس رسيدن به مرحله وضع حمل و دگرگونيهاى شگفت انگيزى كه در آن لحظه حساس و بحرانى به مادران از يكسو، و به جنين از سوى ديگر دست مى دهد، به قدرى ظريف و دقيق است كه جز به اتكاى علم بى پايان خداوند امكان پذير نيست كه اگر نظام حاكم بر آن سر سوزنى اختلال يابد برنامه حمل يا وضع حمل دچار آشفتگى و يا اختلال مى گردد، و به فساد و تباهى مى كشد.
اين پنج مرحله از زندگى انسان هر يك از ديگرى عجيبتر و شگفت آورتر است .
خاك بيجان و مرده كجا و انسان زنده عاقل و هوشيار و پر ابتكار كجا؟!
نطفه بى ارزش كه از چند قطره آب متعفن تشكيل شده كجا و انسانى رشيد و زيبا و مجهز به حواس مختلف و دستگاههاى گوناگون كجا؟!.
از اين مرحله كه بگذريم مساءله تقسيم نوع انسان به دو جنس (مذكر) و (مؤ نث ) با تفاوتهاى فراوان در جسم و جان ، و مسائل فيزيولوژيكى به ميان مى آيد كه از همان آغاز انعقاد نطفه ، راه خود را از يكديگر جدا كرده و هر كدام
به سوى رسالتى كه بر عهده آنان گذارده شده پيش مى روند و تكامل مى يابند.
بعد مساءله رسالت در مادر قبول و تحمل اين بار و حفظ و تغذيه و پرورش آن پيش مى آيد كه قرنها است افكار دانشمندان بزرگ را به خود جلب كرده و معترفند كه از عجيبترين مسائل عالم هستى است .
آخرين مرحله در اين قسمت كه مرحله تولد است يك مرحله انقلابى و كاملا بحرانى است كه با عجائب بسيارى همراه است :
چه عواملى به جنين دستور خارج شدن از شكم مادر مى دهد؟
چگونه هماهنگى كامل در ميان اين فرمان و آماده شدن اندام مادر براى اجراى آن برقرار مى شود؟
چگونه جنين مى تواند وضعى را كه نه ماه با آن عادت كرده ، درست در يك لحظه به كلى تغيير دهد، رابطه خود را با مادر قطع كند، از هواى آزاد استفاده نمايند، مجراى غذاى او از طريق بند ناف ناگهان بسته شود، و مجراى جديد يعنى دهان به كار افتد، محيط ظلمانى شكم مادر را رها ساخته در ميان نور و روشنائى غوطه ور گردد، و در برابر همه اين دگرگونيها مقاومت كند و خود را فورا تطبيق دهد؟!

آيا اينها بهترين نشانه قدرت و علم بى پايان خداوند نيست ؟ و آيا ماده بى شعور و طبيعت بى هدف با استفاده از (تصادفهاى كور) امكان تنظيم يك حلقه كوچك از هزاران حلقه زنجير خلقت را دارد؟ زهى بى انصافى كه انسانى در باره خلقت خود اينچنين احتمال موهومى را پذيرا شود!
بعد به مرحله (ششم ) و (هفتم ) اين برنامه شگرف در حلقه ديگر پرداخته و به مراحل مختلف عمر و فزونى و كاستى آن بر اثر عوامل مختلف اشاره كرده ، مى گويد:
(هيچ انسانى عمر طولانى نمى كند، و هيچ كس از عمرش كاسته نمى گردد
مگر اينكه در كتاب علم خداوند ثبت است ) و از قوانين و برنامه هائى تبعيت مى كند كه حاكم بر آنها علم و قدرت اوست (و ما يعمر من معمر و لا ينقص من عمره الا فى كتاب ) (1).
چه عواملى در ادامه حيات انسان مؤ ثر است ؟ چه عواملى با ادامه حيات او مى جنگد؟ و خلاصه چه عواملى بايد دست به دست هم بدهد تا انسان بتواند يكصد سال يا كمتر و بيشتر به حيات خود ادامه دهد؟ و سرانجام چه عواملى موجب تفاوت عمر انسانها مى گردد؟
همه اينها نيز محاسبات دقيق و پيچيده اى دارد كه جز خداوند از آن آگاه نيست ، و آنچه ما امروز در اين زمينه ها مى دانيم در برابر آنچه نمى دانيم بسيار كم و بى ارزش است .
(معمر) از ماده (عمر) در اصل از (عمارت ) به معنى آبادى گرفته شده است ، و اينكه به مدت حيات انسان (عمر) گفته مى شود به خاطر آنست كه آبادى و عمارت بدن او در اين مدت است .
واژه (معمر) به معنى كسى است كه عمر طولانى دارد.
و سرانجام آيه را با اين جمله پايان مى دهد: (همه اينها بر خداوند آسان است ) (ان ذلك على الله يسير).
آفرينش اين موجود عجيب از خاك و آغاز خلقت يك انسان كامل از آب نطفه و همچنين مسائل مربوط به جنسيت ، و زوجيت ، و باردارى ، و وضع حمل ، و افزايش و كاستى عمر، چه از نظر قدرت ، و چه از نظر علم و محاسبه همه براى او سهل و ساده است ، و اينها گوشه اى از آيات انفسى هستند كه از يكسو ما را به مبدء عالم هستى مربوط و آشنا مى كنند و از سوى ديگر دلائل زنده اى بر مساله امكان
معاد محسوب مى شوند.
آيا كسى كه قادر بر آفرينش نخستين از (خاك ) و (نطفه ) بود قادر بر تجديد حيات انسانها نيست ؟
و آيا كسى كه از تمام ريزه كاريهاى مربوط به اين قوانين با خبر است در نگهدارى حساب اعمال بندگان براى صحنه معاد مشكلى دارد؟!
در آيه بعد به بخش ديگرى از آيات آفاقى كه نشانه هاى عظمت و قدرت اويند در مورد آفرينش درياها و بركات و فوائد آنها اشاره كرده مى فرمايد: (دو دريا يكسان نيستند، اين يكى گوارا و شيرين و براى نوشيدن خوشگوار است ، و آن ديگر شور و تلخ ) (و ما يستوى البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح اجاج ).
با آنكه هر دو روز نخست به صورت قطرات باران شيرين و گوارا از آسمان بر زمين نازل شده اند، و هر دو از يك ريشه مشتقند، اما در دو چهره كاملا مختلف با فوائد متفاوت ظاهر گشته اند.
و عجيب اينكه (از هر دو گوشت تازه مى خوريد) (و من كل تاكلون لحما طريا).
(و از هر دو وسائل زينتى براى پوشيدن استخراج مى كنيد) (و تستخرجون حلية تلبسونها).
به علاوه از هر دو مى توانيد براى نقل و انتقالات خود و متاعها بهره بگيريد (لذا كشتيها را مى بينى كه از هر طرف درياها را مى شكافند و پيش مى روند، تا از فضل خداوند بهره گيريد، شايد حق شكر او را ادا كنيد) (و ترى الفلك فيه
مواخر لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون ).
به اين چند امر دقت كنيد:
1 - (فرات ) به گفته (لسان العرب ) آبى است كه در نهايت (عذوبت ) (پاكيزگى و گوارائى ) باشد.
(سائغ ) به معنى آبى است كه به خاطر گوارائى به راحتى از گلو پائين مى رود به عكس ملح (آب شور) و اجاج آب تلخ است كه گوئى گلو را مى سوزاند و راه حلق را مى بندد!
2 - جمعى از مفسران معتقدند كه آيه مثالى براى عدم مساوات (مؤ من ) و (كافر) است ولى آيات قبل و بعد كه همه سخن از آيات خلقت مى گويد، و حتى ذيل خود اين آيه ، گواه بر اين حقيقت است كه اين جمله نيز در زمينه اسرار توحيد بحث مى كند و اشاره به تنوع آبها و آثار متفاوت و فوائد مشترك آنها است .
3 - در اين آيه سه فايده از فوائد فراوان درياها بيان شده است : مواد غذائى وسائل زينتى ، و مساله حمل و نقل .
مى دانيم دريا منبع مهمى از منابع غذائى بشر است ، و همه سال ميليونها تن گوشت تازه از آن گرفته مى شود، بى آنكه انسان رنج و زحمتى براى آن متحمل شده باشد، دستگاه آفرينش برنامه ريزى دقيقى در اين زمينه كرده كه انسانها بتوانند با كمترين زحمتى از اين خوان نعمت بيدريغ و سفره گسترده الهى بهره گيرند.
وسائل زينتى مختلفى از قبيل (مرواريد) و (صدف ) و در و (مرجان ) از آن استخراج مى شود، و تكيه قرآن روى اين مساءله به خاطر آن است كه روح انسان بر خلاف چهار پايان داراى ابعاد مختلفى است كه يكى از آنها حس زيبائى است كه سرچشمه پيدايش مسائل ذوقى و هنرى و ادبى مى باشد كه اشباع آن به صورت صحيح ،
و دور از هر گونه افراط و تفريط و اسراف و تبذير، روح را شاداب مى سازد، و به انسان نشاط و آرامش مى بخشد، و براى انجام كارهاى سنگين زندگى آماده مى كند.
و اما مساءله حمل و نقل كه يكى از مهمترين پايه هاى تمدن انسانى و زندگانى اجتماعى بشر است با توجه به اينكه درياها قسمت عمده روى زمين را فرا گرفته و به يكديگر ارتباط دارند مى توانند مهمترين خدمت را در اين زمينه به انسانها كنند.
حجم كالاهائى كه وسيله درياها حمل و نقل مى شود، و مسافرانى كه با آن جابجا مى شوند، به قدرى زياد است كه با هيچ وسيله نقليه ديگر قابل مقايسه نيست ، چنانكه گاه يك كشتى مى تواند به اندازه دهها هزار اتومبيل ! بار با خود ببرد.
4 - البته فوائد درياها منحصر به مسائل فوق نيست و قرآن نمى خواهد آن را در اين امور سه گانه محدود سازد، مساءله تشكيل ابرها، مواد داروئى ، نفت ، وسائل پوششى ، مواد تقويتى براى زمينهاى باير، تاثير در ايجاد بادها، و غير آن ، بركات ديگر درياها محسوب مى شود.
5 - تكيه قرآن روى (لحم طرى ) (گوشت تازه ) اشاره پر معنائى به فوائد تغذيه به چنين گوشتها در برابر زيانهاى گوشتهاى كهنه و كنسرو و امثال آن است .
6 - در اينجا سؤ الى مطرح است : درياهاى آب شور در سراسر كره زمين گسترده است ، اما درياى آب شيرين كجاست ؟
در پاسخ بايد گفت : دريا و درياچه هاى آب شيرين نيز در كره زمين كم نيستند مانند درياچه هاى آب شيرين ايالات متحده و غير آن به علاوه نهرهاى عظيم را احيانا دريا مى نامند همانگونه كه در داستان موسى كلمه (بحر) به رود عظيم نيل اطلاق شده است (بقره - 50 - شعراء - 63 - اعراف - 138).
از اين گذشته ، پيشرفت آب نهرهاى عظيم در درياها با توجه به اينكه آبهاى شور را به عقب مى رانند و تا مدتى با آن مخلوط نمى شوند خود درياهاى عظيمى از آب شيرين را تشكيل مى دهند.
7 - جمله (لتبتغوا من فضله ) (تا از فضل او بهره گيريد) معنى وسيعى دارد كه هرگونه فعاليت اقتصادى را كه از طريق راههاى دريائى صورت گيرد شامل مى شود.
و جمله (لعلكم تشكرون ) براى بيدار ساختن حس شكرگزارى انسانها آمده كه وسيله اى است براى خدا جوئى و خداشناسى .
نكته :
1 - عوامل معنوى طول عمر و كوتاهى آن
به تناسب بحثى كه در آيات فوق درباره افزايش و كاستى عمر به فرمان پروردگار آمده ، جمعى از مفسران به پيروى از رواياتى كه در اين زمينه وارد شده ، بحثهائى در زمينه طول عمر و كوتاهى آن كرده اند.
البته يك سلسله عوامل طبيعى در افزايش يا كوتاهى عمر دخالت دارند كه بسيارى از آنها براى بشر تاكنون شناخته شده است ، همانند تغذيه صحيح دور از افراط و تفريط، كار و حركت مداوم ، پرهيز از هر گونه مواد مخدر و اعتيادهاى خطرناك و مشروبات الكلى ، دورى از هيجانات مداوم ، و داشتن ايمان قوى كه بتواند انسان را در ناملايمات زندگى آرامش و قدرت بخشد.
ولى علاوه بر اينها عواملى وجود دارد كه ارتباط ظاهرى آن با مساله طول عمر بر ما چندان روشن نيست ، اما در روايات اسلامى دقيقا روى آن تاءكيد شده است به عنوان نمونه به چند روايت زير توجه فرمائيد:
الف - پيغمبر گرامى (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد: ان الصدقة و صلة الرحم تعمران الديار، و تزيدان فى الاعمار!: (انفاق در راه خدا و صله رحم خانه ها را آباد، و عمرها را طولانى مى كند)!
ب - در حديث ديگرى از همان بزرگوار آمده است : من سره ان يبسط فى رزقه و ينسى له فى اجله فليصل رحمه : (كسى كه دوست دارد رزقش افزون ، و اجلش بتاخير افتد صله رحم بجا آورد).
ج - در مورد بعضى از معاصى مانند زنا مخصوصا وارد شده است كه از عمر انسان مى كاهد از جمله در حديث معروف پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه مى فرمايد: يا معشر المسلمين اياكم و الزنا فان فيه ست خصال : ثلاث فى الدنيا، و ثلاث فى الاخره ، اما التى فى الدنيا فانه يذهب بالبهاء، و يورث الفقر، و ينقص العمر: (اى مسلمانان از زنا بپرهيزيد كه شش پيامد سوء دارد: سه چيز در دنيا، و سه چيز در آخرت ، اما آن سه كه در دنيا است بهاء و نورانيت را از انسان مى برد، فقر و تنگدستى ببار مى آورد، و از عمر انسان مى كاهد).
د - امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: البر و صدقة السر ينفيان الفقر و يزيدان فى العمر و يدفعان عن سبعين ميتة سوء: (نيكوكارى و انفاق پنهانى فقر را بر طرف ساخته ، عمر را افزون مى كند و از هفتاد گونه مرگ و مير بد جلوگيرى به عمل مى آورد).
در باره بعضى از گناهان ديگر مانند ظلم بلكه مطلق گناهان نيز در احاديث
اشاراتى آمده است .
بعضى از مفسران كه نتوانسته اند ميان اجل حتمى و اجل معلق فرق بگذارند به اين گونه احاديث حمله كرده و آن را مخالف نصوص قرآنى دانسته اند كه حد عمر انسان را ثابت و لا يتغير مى داند.
توضيح اينكه :
بدون شك انسان داراى دو گونه سر آمد و اجل است :
سر آمد و اجل حتمى كه پايان استعداد جسم انسان براى بقاء است ، و با فرا رسيدن آن هر چيز به فرمان الهى پايان مى گيرد.
سر آمد و اجل معلق كه با دگرگونى شرائط دگرگون مى شود، فى المثل انسانى دست به انتحار و خودكشى مى زند در حالى كه اگر اين گناه كبيره را انجام نمى داد سالها زنده مى ماند، و يا بر اثر روى آوردن به مشروبات الكلى و مواد مخدر و شهوترانى بى حد و حساب توانائى جسمى خود را در مدت كوتاهى از دست مى دهد، در حالى كه اگر اين امور نبود ساليان بسيارى مى توانست عمر كند.
اينها امورى است كه براى همه قابل درك و تجربه است ، و احدى نمى تواند آن را انكار كند.
در زمينه حوادث ناخواسته نيز امورى وجود دارد كه مربوط به اجل معلق است كه آن نيز قابل انكار نمى باشد.
بنابراين اگر در روايات فراوانى آمده است كه انفاق در راه خدا يا صله رحم عمر را طولانى و بلاها را بر طرف مى سازد در حقيقت ناظر به همين عوامل است .
و هر گاه ما اين دو نوع اجل و سرآمد عمر را از هم تفكيك نكنيم درك بسيارى از مسائل در رابطه با (قضا و قدر) و (تاثير جهاد و تلاش و كوشش
در زندگى انسانها) لا ينحل خواهد ماند.
اين بحث را ضمن يك مثال ساده مى توان روشن ساخت ، و آن اينكه : انسان يكدستگاه اتومبيل نو تهيه مى كند كه طبق پيش ‍ بينى هاى مختلفى كه در ساختمان آن به كار رفته مى تواند مثلا بيست سال عمر كند، اما مشروط به اينكه به آن دقيقا برسند،و مراقبتهاى لازم را به عمل آورند، در اين صورت اجل حتمى اين اتومبيل همان بيست سال است كه از آن فراتر نمى رود.
ولى اگر مراقبتهاى لازم انجام نشود و آن را به دست افراد ناآگاه و لاابالى بسپارند و بيش از قدرت و ظرفيت از آن كار بكشند، و در جاده هاى پر سنگلاخ همه روزه آن را به كار گيرند ممكن است عمر بيست ساله آن به نصف ، يا به عشر تنزل پيدا كند اين همان (اجل معلق ) آن است .
و ما تعجب مى كنيم چگونه بعضى از مفسران معروف به مساءله روشنى مانند اين مساءله توجه نكرده اند.
آيه و ترجمه


 


يولج اليل فى النهار و يولج النهار فى اليل و سخر الشمس و القمر كل يجرى لا جل مسمى ذلكم الله ربكم له الملك و الذين تدعون من دونه ما يملكون من قطمير (13)
إ ن تدعوهم لا يسمعوا دعاءكم و لو سمعوا ما استجابوا لكم و يوم القيمة يكفرون بشرككم و لا ينبئك مثل خبير (14)

 


ترجمه :
13 - او شب را در روز داخل مى كند و روز را در شب ، و خورشيد و ماه را مسخر (شما) كرده ، هر كدام از آنها تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه دهد، اين است خداوند، پروردگار شما، حاكميت (در سراسر عالم ) از آن او است ، و كسانى را كه جز او مى خوانيد (و مى پرستيد) حتى به اندازه پوست نازك هسته خرما حاكميت (و مالكيت ) ندارند!
14 - اگر آنها را بخوانيد صداى شما را نمى شنوند، و اگر بشنوند به شما پاسخ نمى گويند، و روز قيامت شرك (و پرستش ) شما را منكر مى شوند، و هيچ كس مانند (خداوند آگاه و) خبير تو را (از حقايق ) با خبر نمى سازد
تفسير:
اين معبودهاى دروغين حتى صداى شما را نمى شنوند!
باز در اين آيات به قسمت ديگرى از آيات توحيد و نعمتهاى بى پايان پروردگار اشاره مى كند تا ضمن آگاهى دادن به انسان حس ‍ شكرگزارى آنان را در مسير شناخت معبود حقيقى برانگيزد، و از هر گونه شرك و پرستشهاى خرافى باز دارد، مى فرمايد: (او كسى است كه شب را در روز و روز را در شب داخل مى كند)
(يولج الليل فى النهار و يولج النهار فى الليل ).
(يولج ) از ماده (ايلاج ) به معنى داخل كردن است ، و ممكن است اشاره به يكى از دو معنى و يا هر دو معنى زير باشد: افزايش و كاهش تدريجى شب و روز در طول سال كه مايه پيدايش فصول مختلف با آنهمه آثار و بركات مى باشد، انتقال تدريجى از شب به روز و از روز به شب به واسطه وجود شفق و بين الطلوعين كه از خطرات انتقال ناگهانى از ظلمت به نور و از نور به ظلمت جلوگيرى ميكند، و به انسان آمادگى كافى براى انتقال كاملا آرام و بى خطر را از يكى به ديگرى فراهم مى سازد.
بعد به مساله تسخير خورشيد و ماه اشاره كرده مى گويد: او خورشيد و ماه را مسخر شما نمود (و سخر الشمس و القمر).
چه تسخيرى از اين برتر و بالاتر كه همه آنها در مسير منافع انسان حركت مى كنند، و سرچشمه انواع بركات در زندگى بشرند، و ابر و باد و ماه و خورشيد و فلك در كار هستند تا انسان بتواند زندگى خود را تامين كرده و در غفلت فرو برود، و به ياد منبع اصلى اين مواهب باشد (در زمينه تسخير خورشيد و ماه بحث مشروحى در جلد دهم ذيل آيه 2 سوره رعد و 33 ابراهيم - صفحه 120 و 354 داشتيم ).
اما اين خورشيد و ماه در عين اينكه به طور كاملا منظم در مسير خود ميگردند و خدمتگزار لايق و خوبى براى انسانند نظامى كه حاكم بر آنهاست جاودانى نيست ، حتى اين سيارات عظيم با آنهمه نور و روشنائى سرانجام تاريك مى شوند و از كار مى افتند،
لذا به دنبال بحث تسخير مى افزايد: هر كدام از اين دو، تا زمان مشخصى كه براى آنها تعيين شده به حركت خود ادامه ميدهند (كل يجرى لاجل مسمى ).
و به مقتضاى اذ الشمس كورت و اذ النجوم انكدرت (سوره تكوير آيه 1 و 2 ) سرانجام همگى رو به تاريكى و خاموشى خواهند نهاد.
بعضى از مفسران تفسير ديگرى براى اجل مسمى (سرآمد معين ) در اينجا كرده اند و آن حركت دوريه خورشيد و ماه است كه اولى در يكسال تمام ، و دومى در يك ماه پايان ميگيرد.
ولى با توجه به موارد استعمال اين تعبير در آيات متعددى از آيات قرآن مجيد كه به معنى پايان عمر آمده است روشن مى شود كه تفسير مزبور درست نيست ، و حتى همان تفسير اول يعنى پايان عمر خورشيد و ماه است (به آيات 61 - نحل 45 - فاطر 42 - زمر 4 - نور و 67 - غافر مراجعه فرمائيد).
سپس به عنوان نتيجه گيرى از اين بحث توحيدى ميفرمايد: اين است خداوند، پروردگار بزرگ شما (ذلكم الله ربكم ).
خداوندى كه نظام نور و ظلمت و حركات حساب شده خورشيد و ماه را با تمام بركاتشان مقرر فرموده است .
(حاكميت در عالم مخصوص او است ) (له الملك ).
و معبودهائى را كه شما جز او ميخوانيد حتى حاكميت و مالكيت به اندازه
پوست نازكى كه روى هسته خرما كشيده شده در سرتاسر عالم هستى ندارند (و الذين تدعون من دونه ما يملكون من قطمير).
(قطمير) بنا به گفته (راغب ) در (مفردات ) اثرى است كه در پشت هسته خرما وجود دارد، (فرورفتگى كوچكى است ) و به گفته طبرسى در مجمع البيان و قرطبى در تفسيرش پوسته نازك سفيد رنگى است كه سراسر هسته را پوشانده ، و در هر حال كنايه از موجودات بسيار كوچك و كم ارزش است .
آرى اين بتها نه مبداء سودى هستند، و نه منشاء زيانى ، نه از شما دفاع ميكنند، و نه از خويشتن ، نه حاكميت دارند و نه مالكيت حتى بر پوسته هسته خرمائى ! با اين حال چگونه شما بيخردان آن را پرستش ميكنيد و حل مشكلاتتان را از آنها مى خواهيد؟!
سپس مى افزايد: اگر آنها را براى حل مشكلات خود بخوانيد هرگز صداى شما را نمى شنوند (ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم ).
چرا كه قطعاتى از سنگ و چوب بيش نيستند جمادند و بيشعور! و به فرض كه ناله و اصرار و الحاح شما را بشنوند هرگز توانائى پاسخگوئى به نيازهاى شما ندارند (و لو سمعوا ما استجابوا لكم ).
چرا كه روشن شد حتى به اندازه پوست نازك هسته خرمائى مالك سود و زيانى در جهان هستى نيستند، با اينحال چگونه انتظار داريد كه براى شما كارى صورت دهند يا گرهى را بگشايند؟
و از اين بالاتر (روز قيامت كه مى شود آنها پرستش و شرك شما را منكر
مى شوند (و يوم القيامة يكفرون بشرككم ).
و مى گويند: خداوندا اينها پرستش ما نمى كردند بلكه هواى نفس خويش را در حقيقت مى پرستيدند.
اين شهادت و گواهى يا به زبان حال است كه هر كس به بتها بنگرد با گوش هوش اين سخن را از آنان ميشنود، و يا اينكه همان خداوندى كه در آن روز اعضاء و جوارح و پوست تن انسان را به سخن در مى آورد به آنها فرمان سخن گفتن ميدهد، تا شهادت دهند كه اين بت پرستان منحرف اوهام و شهوات خود را در حقيقت پرستش مى كرده اند.
اين آيه شبيه چيزى است كه در آيه 28 سوره يونس آمده است ، آنجا كه مى فرمايد: و يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين اشركوا مكانكم انتم و شركائكم فزيلنا بينهم و قال شركائهم ما كنتم ايانا تعبدون به خاطر بياوريد روزى را كه همه آنها را جمع ميكنيم سپس به مشركان ميگوئيم شما و معبودهايتان در جاى خود باشيد (تا به حسابتان رسيدگى شود) سپس آنها را از هم جدا ميكنيم (تا از هر يك جداگانه سوال شود) در اينجا معبودهايشان به آنها مى گويند: شما هرگز ما را عبادت نمى كرديد؟!
جمعى از مفسران احتمال داده اند كه اين تعبيرات در مورد معبودهائى همچون فرشتگان و حضرت مسيح (عليهالسلام ) باشد، چرا كه سخن گفتن روز قيامت تنها از آنها ساخته است و جمله (ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم ) اشاره به اين است كه آنها آنچنان به خود مشغولند كه اگر آنها را بخوانيد سخنان شما را نمى شنوند.
ولى با توجه به وسعت مفهوم و الذين تدعون من دونه ظاهر اين است كه
منظور بتها است ، به خصوص اينكه جمله (ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم ) (اگر آنها را بخوانيد صداى شما را نمى شنوند) ظاهرا مربوط به دنياست .
در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مى فرمايد: (هيچكس مانند خداوندى كه از همه چيز آگاه است تو را با خبر نمى سازد) (و لا ينبئك مثل خبير).
اگر مى گويد: بتها در قيامت پرستش شما را انكار مى كنند، و از شما بيزارى مى جويند، تعجب نكنيد، زيرا كسى از اين موضوع خبر ميدهد كه از تمام عالم هستى و ذره ذره آن آگاه است آينده همچون گذشته و حال در پيشگاه علم او روشن و آشكار است .
گرچه مخاطب در اين جمله ظاهرا شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، ولى پيداست كه نظر به همه انسانها است .
نكته :
سوء استفاده از آيات و تفسيرهاى انحرافى
گرچه در خلال تفسير آيات روشن شد كه منظور از آخرين آيه مورد بحث (ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم ...) بتها است كه نه گوش شنوائى براى تقاضاهاى عابدان خود دارند، و نه اگر ميداشتند قادر بر حل مشكلى بودند، و نه در جهان هستى سر سوزنى مالكيت و حاكميت دارند.
ولى جمعى از وهابيين قشرى ، براى بريدن ارتباط مسلمين از پيامبر اسلام و پيشوايان بزرگ از طريق توسل و شفاعت طلبيدن ، به اين آيه و مانند آن تمسك جسته اند، و گفته اند قرآن مى گويد: تمام كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد - حتى پيامبران ! - سخن شما را نمى شنوند و اگر بشنوند اجابت نمى كنند.
و يا چنانكه در آيه 197 سوره اعراف آمده و الذين تدعون من دونه لا يستطيعون نصركم و لا انفسهم ينصرون : كسانى را كه غير از خدا ميخوانيد
نمى توانند شما را يارى كنند و نه حتى خويشتن را در برابر مشكلات يارى دهند و مانند اينگونه آيات .
و به اين ترتيب هرگونه توسل را به ارواح پيامبران و امامان را نفى مى كنند، و آن را مخالف توحيد مى شمرند! در حالى كه يك نگاه ساده به آياتى كه قبل از اين آيات و بعد از آن است براى درك اين حقيقت كافى است كه منظور از آن بتها مى باشد چرا در همه اينها سخن از بتها در ميان است ، سخن از سنگ و چوبهائى است كه آنها را شريك خدا مى پنداشتند و براى آنها قدرتى در برابر قدرت خدا قائل بودند.
ولى چه كسى است كه نداند انبياء و اولياء، همچون شهداى راه خدا كه قرآن با صراحت از حيات آنها سخن مى گويد، داراى حيات برزخى هستند، و مى دانيم در حيات برزخى فعاليت روح گستردهتر و وسيعتر است ، چرا كه از حواجب مادى و تعلقات دنيوى رهائى يافته ، اين از يك سو.
از سوى ديگر بدون شك توسل به اين ارواح پاك نه به اين معنى است كه براى آنها در مقابل خداوند استقلالى قائل شويم ، بلكه هدف آن است كه از آبرو جاه آنها در پيشگاه خدا مدد بطلبيم و از احترام و عظمتى كه در درگاه خدا دارند كمك بخواهيم كه اين عين توحيد و عبوديت پروردگار است (دقت كنيد).
بنا بر اين همانگونه كه قرآن صريحا در مساله شفاعت مى گويد آنها به اذن و فرمان خدا شفاعت ميكنند (من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه ): چه كسى است كه بتواند در درگاه خدا جز به فرمان او شفاعت كند (بقره - 255) همچنين توسل به آنان نيز از همين طريق و همين رهگذر است .
چه كسى مى تواند آيات صريح توسل را انكار كند؟ و يا آن را شرك بپندارد و در مقابل قرآن بايستد و دم از توحيد زند؟ جز جاهلان مغرورى كه اين نغمه هاى شوم را كه منجر به ايجاد تفرقه بين مسلمين است سر داده اند!
لذا در حالات صحابه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ميخوانيم كه آنها در مشكلات به كنار قبر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى آمدند، و توسل مى جستند، و از روح پاك او در درگاه خدا يارى مى طلبيدند.
چنانكه (بيهقى ) محدث معروف اهل سنت نقل ميكند كه در زمان خليفه دوم خشكسالى و قحطى شد، بلال به همراهى عده اى از صحابه به كنار قبر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد و چنين گفت : (يا رسول الله استق لامتك ... فانهم قد هلكوا...) اى رسول خدا براى امتت باران بخواه ... كه هلاك شدند.
بعضى از مفسران اهل سنت مانند (آلوسى ) احاديث زيادى در اين زمينه نقل كرده ، و پس از گفتگو و سختگيرى در مورد اين احاديث سرانجام چنين مى گويد: بعد از تمام اين گفتگوها، من مانعى در توسل به پيشگاه خداوند به مقام پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نميبينم ، چه در حال حيات و چه بعد از ممات ... سپس كسان ديگرى را كه در پيشگاه خدا مقامى دارند نيز بر آن افزوده و اعتراف به جواز توسل به آنها ميكند.
بحث مشروح ديگرى نيز در اين زمينه در جلد چهارم صفحه 366 ذيل آيه 35 سوره مائده داشته ايم .
آيه و ترجمه


يايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد (15)
ان يشا يذهبكم و يات بخلق جديد (16)
و ما ذلك على الله بعزيز (17)
و لا تزر وازرة وزر اخرى و ان تدع مثقلة الى حملها لا يحمل منه شى ء و لو كان ذا قربى انما تنذر الذين يخشون ربهم بالغيب و اقاموا الصلوة و من تزكى فانما يتزكى لنفسه و الى الله المصير (18)

 


ترجمه :
15 - اى مردم ! شما (همگى ) نيازمندان به خدا هستيد، تنها خداوند است كه بى نياز و شايسته هرگونه حمد و ستايش است .
16 - اگر بخواهد شما را مى برد و خلق جديدى مى آورد.
17 - و اين براى خداوند غير ممكن (و مشكل ) نيست .
18 - هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را بر دوش نميكشد، و اگر شخص سنگين بارى ديگرى را براى حمل گناه خود بخواند چيزى از آن را بر دوش نخواهد گرفت ، هر چند از نزديكان او باشد، تو فقط كسانى را انذار ميكنى كه از پروردگار خود در پنهانى مى ترسند، و نماز را بر پا ميدارند، و هر كس پاكى (و تقوى )
پيشه كند نتيجه آن به خودش باز مى گردد و بازگشت (همگان ) به سوى خدا است .
تفسير:
هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نخواهد كشيد.
در تعقيب دعوت موكدى كه در آيات گذشته به سوى توحيد و مبارزه با هر گونه شرك و بت پرستى آمده بود ممكن است اين توهم براى بعضى پيش آيد كه خداوند چه نيازى بپرستش ما دارد كه اينهمه اصرار و تاكيد ميكند؟ لذا در آيات مورد بحث براى بيان اين حقيقت كه ما نيازمند به عبادت او هستيم نه او نيازمند به عبادت ما، مى فرمايد: اى مردم ! شما نيازمند به خدا هستيد و او از هر نظر بى نياز و شايسته حمد و ستايش است (يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد).
چه سخن مهم و پر ارزشى كه موقعيت ما را در عرصه عالم هستى در برابر هستى بخش روشن مى سازد، و بسيارى از معماها را مى گشايد، و به سؤ الات زيادى پاسخ مى گويد.
آرى بى نياز حقيقى و قائم بالذات در تمام عالم هستى يكى است ، و او خدا است ، همه انسانها بلكه همه موجودات سر تا پا نيازند و فقر و وابسته به آن وجود مستقل كه اگر لحظه اى ارتباطشان قطع شود هيچند و پوچ .
همانگونه كه او نياز مطلق است انسانها فقر مطلقند، و همانگونه كه او قائم به ذات است مخلوقات همه قائم به او هستند، چرا كه او وجودى است بى نهايت از هر نظر، و واجب الوجود در ذات و صفات .
با اينحال او چه نيازى به عبادت ما ممكن است داشته باشد؟، اين ما هستيم كه از طريق عبادت و اطاعت او راه تكامل را مى پيمائيم و به آن مبدء بى پايان فيض در پرتو عبوديتش لحظه به لحظه نزديكتر مى شويم و از انوار ذات و صفاتش بهره
مى گيريم .
در حقيقت اين آيه توضيحى است براى آيات قبل كه ميفرمود: ذلكم الله ربكم له الملك ... (اين است خداوند پروردگار شما كه مالكيت و حاكميت در جهان هستى مخصوص او است و ديگران حتى به اندازه پوسته نازك هسته خرما از خود چيزى ندارند).
بنا بر اين انسانها نيازمند به او هستند و نه غير او، و لذا هرگز نبايد سر تعظيم و تسليم بر آستان غير او بگذارند، و رفع نيازمندى خود را از غير او بطلبند، كه آنها نيز همه مانند خودش نيازمند و محتاجند، حتى بزرگداشت پيامبران الهى و پيشوايان حق به خاطر آن است كه فرستادگان و نمايندگان اويند نه اينكه از خود استقلال دارند.
بنا بر اين او هم (غنى ) است و هم (حميد) يعنى در عين بى نيازى آنقدر بخشنده و مهربان است كه شايسته هرگونه حمد و سپاسگزارى است ، و در عين بخشندگى و بنده نوازى از همگان بى نياز مى باشد.
توجه به اين واقعيت دو اثر مثبت در انسانهاى مومن ميگذارد، از يك سو آنها را از مركب غرور و خود خواهى و طغيان پياده ميكند، و به آنها هشدار ميدهد كه چيزى از خود ندارند كه به آن ببالند، هر چه هست امانتهاى پروردگار نزد آنهاست .
و از سوى ديگر دست نياز به درگاه غير او دراز نكنند، و طوق عبوديت غير الله را بر گردن ننهند، از رنگ همه تعلقات آزاد باشند تا همگان غلام همتشان گردند.
مؤ منان با اين ديد و جهان بينى هر چه در عالم مى بينند از پرتو وجود او ميدانند، و هرگز توجه به اسباب آنها را از مسبب الاسباب غافل نميكند.
جمعى از فلاسفه اين آيه را اشاره به برهان معروف (فقر و امكان ) يا (امكان
و وجوب در مورد اثبات واجب الوجود دانسته اند، گرچه آيه در مقام بيان استدلال بر اثبات وجود خدا نيست ، بلكه اوصاف او را بازگو ميكند ولى برهان مذكور را ميتوان به عنوان لازمه مفاد آيه دانست .
توضيح برهان امكان و وجوب (فقر و غنى )
تمام موجوداتى كه در اين جهان مى بينيم همه روزى معدوم بوده اند سپس لباس وجود بر تن كرده اند، و يا به تعبير دقيقتر روزى هيچ نبوده اند و سپس وجود شده اند، اين دليل بر آن است كه آنها (معلول ) وجود ديگرى هستند و از خود هستى ندارند.
و مى دانيم هر وجود معلولى وابسته و قائم به علت خويش و سراپا نياز و احتياج است ، و اگر آن علت نيز معلول علت ديگرى باشد او هم به نوبه خود محتاج و نيازمند خواهد بود، و اگر اين امر تا بى نهايت تسلسل پيدا كند مجموعه اى از موجودات نيازمند و فقير خواهيم داشت ، مسلم است كه چنين مجموعه اى هرگز وجود نخواهد يافت ، چرا كه بى نهايت نياز، نياز است ، و بى نهايت فقر، فقر، هرگز از بى نهايت صفر عددى به وجود نمى آيد و از بى نهايت وابسته استقلالى حاصل نمى شود.
از اينجا نتيجه مى گيريم كه سرانجام بايد به وجودى برسيم كه قائم به ذات است و مستقل از تمام جهات ، و علت است و معلول نيست ، و او واجب الوجود است .
در اينجا اين سوال پيش مى آيد كه چرا در آيه فوق تنها سخن از انسانها و نياز آنان به الله است ؟ در حالى كه اين فقر جنبه عمومى در عالم هستى دارد.
پاسخ اين است كه اگر انسان كه گل سر سبد موجودات اين جهان است سر تا پا نياز به او است حال بقيه موجودات روشن است و به تعبير ديگر بقيه نيز در علت فقر كه همان امكان وجود باشد با انسان شريكند.
سخن از خصوص انسان به خاطر اين است كه هدف اين بوده كه انسان را از مركب غرور پياده سازد و به نيازش در همه حال و در همه چيز و در همه جا به خدا توجه دهد، همان توجهى كه ريشه اصلى صفات فضيله و ملكات اخلاقى است ، همان توجهى كه رمز تواضع ، ترك ظلم و ستم ، ترك غرور و كبر و نخوت ، و ترك بخل و حرص و حسد است ، و انگيزه تواضع در برابر حق مى باشد.
در آيه بعد براى تاكيد همين فقر و نياز انسانها به او مى فرمايد (اگر بخواهد شما را مى برد و خلق جديدى را مى آورد) (ان يشا يذهبكم و يات بخلق جديد).
بنا بر اين او نيازى به شما و عبادتتان ندارد و اين شما هستيد كه به او نيازمنديد.
اين آيه نظير مطلبى است كه در سوره انعام آمده ، آنجا كه ميفرمايد: و ربك الغنى ذو الرحمة ان يشاء يذهبكم و يستخلف من بعدكم من يشاء كما انشائكم من ذرية قوم آخرين : (پروردگار تو بى نياز و مهربان است اگر بخواهد شما را ميبرد و به جاى شما هر كس را بخواهد جانشين مى سازد، همانگونه كه شما را از نسل اقوام ديگرى به وجود آورد) (انعام - 133).
او نه نيازى به طاعت شما دارد و نه بيمى از گناهانتان و در عين حال رحمت واسعه او همه شما را در بر گرفته است نه از ميان رفتن تمام جهان چيزى از عظمت او مى كاهد و نه آفرينش اين عالم چيزى بر مقام كبريائى او افزوده .
و در آخرين آيه باز به عنوان تاكيد مجدد مى فرمايد: (و اين كار براى خدا نا ممكن نيست ) (و ما ذلك على الله بعزيز).
آرى او هر چه را اراده كند به آن فرمان ميدهد موجود باش آن نيز بلافاصله موجود مى شود، انسان كه سهل است اين سخن در باره تمام عالم هستى صادق است .
به هر حال اگر به شما دستور ايمان و اطاعت و پرستش ميدهد همه براى خود شما است و سود و بركات آن عائد خود شما ميگردد.
آخرين آيه مورد بحث به پنج (نكته ) در ارتباط با آيات قبل اشاره مى كند:
نخست اينكه در آيات گذشته آمده بود كه اگر خدا بخواهد شما را مى برد و قوم ديگرى را بجاى شما مى آورد اين سخن ممكن است براى بعضى اين سوال را به وجود مى آورد كه مخاطبين اين آيه همه از افراد گنهكار نيستند، چرا كه در هر عصر و زمانى مؤ منان صالحى وجود داشته و دارند، آيا ممكن است آنها نيز گرفتار عواقب گناهان ديگران شوند و محكوم به فنا گردند؟
اينجاست كه ميفرمايد هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد (و لا تزر وازرة وزر اخرى ).
(وزر) به معنى سنگين است و از (وزر) (بر وزن نظر) گرفته شده كه به معنى پناهگاه كوههاست ، و گاه به معنى مسئوليت نيز آمده است ، چنانكه (وزير) را از اين نظر وزير مى گويند كه بار مسئوليت سنگينى بر دوش ميكشد، موازره نيز به معنى معاونت است چرا كه هر كسى به هنگام معاونت قسمتى از بار ديگرى را بر دوش مى كشد.
اين جمله كه يكى از پايه هاى اساسى در اعتقادات اسلامى است در حقيقت از يكسو ارتباط به عدل خداوند دارد كه هر كس را در گرو كار خود مى شمرد،
به سعى ها و تلاشهاى او پاداش مى دهد و به گناهان او كيفر.
و از سوى ديگر به شدت مجازات روز رستاخيز اشاره دارد كه احدى حاضر نمى شود بار گناه ديگرى را بر دوش گيرد هر چند فوق العاده به او علاقه داشته باشد.
توجه به اين معنى تاثير زيادى در خودسازى انسانها دارد كه هر كس مراقب خويش باشد، هرگز به بهانه اينكه اطرافيان او يا جامعه او فاسد است تن به فساد ندهد، و آلودگى محيط را مجوزى بر آلودگى خويش نشمرد چرا كه هر كس بار گناه خود را بر دوش ميكشد.
و از سوى ديگر اين درك و ديد را به انسانها ميدهد كه حساب خداوند با جامعه ها حساب مجموع و يكپارچه نيست ، بلكه هر كسى مستقلا مورد محاسبه قرار ميگيرد، يعنى اگر هم در رابطه با پاكسازى خويشتن و هم مبارزه با فساد انجام وظيفه كرده باشد هيچ ترس و وحشتى بر او نيست هر چند تمام جهانيان غير از او آلوده كفر و شرك و ظلم و گناه باشد.
اصولا هيچ برنامه تربيتى بدون توجه دادن به اين اصل اساسى موثر نخواهد افتاد (دقت كنيد).
در جمله دوم همين مساله را به صورت ديگرى مطرح ميكند، مى گويد: (اگر فرد (سنگين بارى ) ديگرى را دعوت به حمل گناهانش كند پاسخ منفى به دعوت او ميدهد و چيزى از گناه و مسئوليت او را حمل نخواهد كرد، هر چند از نزديكان و بستگان او باشد) (و ان تدع مثقلة الى حملها لا يحمل منه شى ء و لو كان ذا قربى ).
در حديثى آمده است كه در قيامت مادر و فرزندى را مى آورند كه هر دو بار سنگينى از گناه بر دوش دارند، مادر از فرزند تقاضا ميكند در عوض آنهمه زحمات كه در دنيا براى تو كشيدم مقدارى از بار مسئوليت گناه مرا را بر دوش گير، فرزند به مادر مى گويد از من دور شو كه من از تو گرفتارترم !.
در اينجا اين سوال پيش مى آيد كه آيا اين آيه با آنچه در روايات فراوان در باره سنت (حسنه ) و (سيئة ) وارد شده منافات ندارد؟ چرا كه اين روايات مى گويد: هر كس سنت نيكوئى بگذارد اجر تمام كسانى كه به آن عمل كنند براى او نوشته خواهد شد بى آنكه از پاداش آنها كاسته شود، و كسى كه سنت بدى بگذارد وزر كسانى كه به آن عمل كنند بر او خواهد بود بى آنكه از گناه آنها كاسته شود.
ولى با توجه به يك نكته پاسخ اين سوال روشن ميشود و آن اينكه در صورتى گناه كسى را بر ديگرى نمى نويسند كه هيچ دخالتى در آن نداشته باشد، اما اگر از طريق ايجاد سنت ، يا معاونت و كمك ، يا تشويق و ترغيب ، سهمى در ايجاد آن عمل داشته باشد، مسلما عمل او محسوب ميشود، و در آن شريك و سهيم است .
بالاخره در سومين جمله پرده از اين حقيقت بر ميدارد كه انذارهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تنها در دلهاى آماده اثر ميگذارد ميفرمايد: (تو فقط كسانى را انذار ميكنى كه از پروردگار خود در غيب و پنهانى مى ترسند و نماز را بر پا مى دارند)
(انما تنذر الذين يخشون ربهم بالغيب و اقاموا الصلاة ).
تا در دلى خوف خدا نباشد، و در نهان و آشكار احساس مراقبت يك نيروى معنوى بر خود نكند، و با انجام نماز كه قلب را زنده ميكند و به ياد خدا ميدارد به اين احساس درونى مدد نرساند، انذارهاى انبياء و اولياء بى اثر خواهد بود.
در آغاز كار كه انسان هيچ عقيده اى را انتخاب نكرده و ايمان نياورده اگر روح حقجوئى و حقطلبى نداشته باشد و احساس ‍ مسئوليت در برابر شناخت واقعيتها نكند، گوش به دعوت انبياء فرا نخواهد داد، و در آيات پروردگار در جهان هستى نمى انديشد!
در جمله چهارم باز به اين حقيقت بر ميگردد كه خدا از همگان بى نياز است و مى افزايد: (هر كس پاكى و تقوى پيشه كند نتيجه اين پاكى به خود او باز ميگردد) (و من تزكى فانما يتزكى لنفسه ).
و سرانجام در پنجمين و آخرين جمله هشدار ميدهد كه اگر نيكان و بدان به نتائج اعمال خود در اين جهان نرسند مهم نيست چرا كه (بازگشت همگى به سوى خدا است ) و سرانجام حساب همه را خواهد رسيد! (و الى الله المصير).
آيه و ترجمه


و ما يستوى الاعمى و البصير (19)
و لا الظلمات و لا النور (20)
و لا الظل و لا الحرور (21)
و ما يستوى الاحياء و لا الاموت ان الله يسمع من يشاء و ما انت بمسمع من فى القبور (22)
ان انت الا نذير (23)

 


ترجمه :
19 - نابينا و بينا هرگز مساوى نيستند.
20 - و نه ظلمتها و روشنائى !
21 - و نه سايه (آرامبخش ) و باد داغ و سوزان !
22 - و هرگز مردگان و زندگان يكسان نيستند، خداوند پيام خود را به گوش هر كس بخواهد ميرساند و تو نميتوانى سخن خود را به گوش آنها كه در قبرها خفته اند برسانى !
23 - تو فقط انذار كننده اى (و اگر ايمان نياورند نگران نباش وظيفه ات را انجام ده ).
تفسير:
نور و ظلمت يكسان نيست ! به تناسب بحثهائى كه پيرامون ايمان و كفر در آيات گذشته بود، در
مورد بحث چهار مثال جالب براى مومن و كافر ذكر مى كند كه آثار (ايمان ) و (كفر) به روشنترين وجه در آن مجسم شده است :
در نخستين مثال (كافر) و (مؤ من ) را به (نابينا) و (بينا) تشبيه كرده مى گويد: (هرگز اعمى و بينا مساوى نيستند) (و ما يستوى الاعمى و البصير).
ايمان نور است و روشنى بخش ، و به انسان در جهان بينى ، و اعتقاد، و عمل ، و تمام زندگى روشنائى و آگاهى ميدهد، اما كفر ظلمت است و تاريكى ، و در آن نه بينش صحيحى از كل عالم هستى است ، و نه از اعتقاد درست و عمل صالح خبرى .
قرآن مجيد در آيه 257 سوره بقره در همين زمينه حق مطلب را ادا كرده مى گويد: الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون : (خداوند ولى و راهنما و سرپرست مومنان است ، آنها را از تاريكيها به روشنائى ، هدايت ميكند، اما ولى و سرپرست كافران طاغوت است كه آنها را از روشنائى به ظلمتها مى كشاند، آنها اصحاب دوزخند، و جاودانه در آن مى مانند)!
و از آنجا كه چشم بينا به تنهائى كافى نيست بايد روشنائى و نورى نيز باشد، تا انسان با كمك اين دو عامل موجودات را مشاهده كند، در آيه بعد مى افزايد: (و نه تاريكها با نور برابرند) (و لا الظلمات و لا النور).
چرا كه تاريكى منشاء گمراهى است ، تاريكى عامل سكون و ركود است ، تاريكى عامل انواع خطرات ميباشد، اما نور و روشنائى منشاء حيات و زندگى و حركت و جنبش و رشد و نمو و تكامل است كه اگر نور از ميان برود تمام انرژيها در جهان خاموش ‍ مى شوند، و مرگ سراسر عالم ماده را فرا مى گيرد، و چنين است نور ايمان در جهان معنى كه عامل رشد و تكامل و سبب حيات و حركت مى باشد.
سپس مى افزايد: هرگز سايه (آرام بخش ) با باد داغ و سوزان يكسان نيستند (و لا الظل و لا الحرور).
مؤ من در سايه ايمانش در آرامش و اءمن و امان به سر ميبرد، اما كافر به خاطر كفرش در ناراحتى و رنج مى سوزد.
(راغب ) در (مفردات ) مى گويد: (حرور) (بر وزن قبول ) به معنى باد داغ و سوزان است (بادى مرگبار و خشك كننده ).
بعضى آن را به معنى باد سموم دانسته اند و بعضى به معنى شدت حرارت آفتاب .
زمخشرى در كشاف مى گويد (سموم ) به بادهاى موذى و كشنده اى مى گويند كه در روز مى وزد، اما (حرور) به همين بادها گفته مى شود اعم از اينكه در روز باشد يا در شب ، به هر حال چنين بادى كجا و سايه خنك و نشاط آفرين كه روح و جسم انسان را نوازش مى دهد كجا؟
و سرانجام در آخرين تشبيه مى گويد: (و هرگز زندگان و مردگان يكسان نيستند! (و ما يستوى الاحياء و لا الاموات ).
مؤ منان زندگانند، و داراى تلاش و كوشش و حركت و جنبش ، رشد و نمو دارند، شاخه و برگ و گل و ميوه دارند، اما كافر همچون چوب خشكيده اى است كه نه طراوتى ، نه برگى ، نه گلى و نه سايه دارد و جز براى سوزاندن مفيد نيست .
در آيه 122 سوره انعام ميخوانيم اءو من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها: (آيا كسى كه مرده بود و ما او را زنده كرديم ، و نورى براى او قرار داديم كه در ميان مردم با آن راه برود، همچون كسى است كه تا ابد در ظلمات غوطه ور
است ، و هرگز از آن خارج نمى شود؟!
و در پايان آيه مى افزايد: خداوند هر كس را بخواهد شنوا مى سازد تا دعوت حق را به گوش جان بشنود، و به نداى مناديان توحيد لبيك گويد (ان الله يسمع من يشاء).
و تو هرگز نمى توانى سخن خود را به گوش مردگانى كه در قبرها خفته اند برسانى ! (و ما انت بمسمع من فى القبور).
فرياد تو هر قدر رسا، و سخنانت هر اندازه دلنشين ، و بيانت هر مقدار گويا باشد، مردگان از آن چيزى درك نمى كنند، و كسانى كه بر اثر اصرار در گناه و غوطه ور شدن در تعصب و عناد و ظلم و فساد روح انسانى خود را از دست داده اند مسلما آمادگى براى پذيرش دعوت تو ندارند.
بنا بر اين از عدم ايمان آنها نگران نباش ، و بيتابى مكن ، وظيفه تو ابلاغ و انذار است تو تنها بيم دهنده اى (ان انت الا نذير).
نكته ها:
1 - آثار ايمان و كفر
ميدانيم قرآن براى مرزهاى جغرافيائى و نژادى و طبقاتى و مانند آن كه انسانها را از يكديگر جدا ميكند اهميتى قائل نيست ، تنها مرز را مرز ايمان و كفر شمرده است ، و به اين ترتيب تمام جامعه انسانى را به دو گروه (مؤ من ) و (كافر) تقسيم مى كند.
قرآن در معرفى ايمان در موارد متعددى آن را تشبيه به (نور) كرده است ، و (كفر) را به ظلمت و تاريكى و اين تشبيه زنده ترين معرف براى
برداشتى است كه قرآن از كفر و ايمان دارد.
ايمان يك نوع درك و ديد باطنى است ، يك نوع علم و آگاهى تواءم با عقيده قلبى و جنبش و حركت است ، يك نوع باور كه در اعماق جان انسان نفوذ ميكند و سرچشمه فعاليتهاى سازنده مى شود.
اما كفر، جهل است و ناآگاهى و ناباورى كه نتيجه آن عدم تحريك و فقدان احساس مسئوليت و حركتهاى شيطانى و مخرب است .
اين را نيز ميدانيم كه (نور) در جهان ماده مبداء هرگونه حيات و حركت و نمو و رشد در انسان و حيوان و گياه است ، و به عكس ظلمت و تاريكى عامل خاموشى و خواب ، و در صورت ادامه موجب مرگ و نابودى حيات است .
بنا بر اين جاى تعجب نيست كه در آيات فوق يكجا (ايمان ) و (كفر) به (نور) و (ظلمت ) و جاى ديگر به (حيات ) و (مرگ ) يكجا به سايه آرام بخش و باد سموم و جاى ديگر (مؤ من ) و (كافر) به (بينا) و (نابينا) تشبيه گرديده است .
و همه گفتنيها در ضمن اين چهار تشبيه بيان شده .
راه دور نرويم هنگامى كه با يك فرد مؤ من نشست و برخاست ميكنيم اثر اين نور را در تمام وجودش احساس مى نمائيم ، افكارش روشنى بخش است ، سخنانش درخشنده است ، اعمال و اخلاقش ما را به حقيقت زندگى و حيات واقعى آشنا مى سازد.
اما (كافر) از تمام وجودش ظلمت مى بارد، جز به منافع مادى و زودگذر خويش نمى انديشد، فضا و افق فكرش از محدوده زندگى شخصيش فراتر نمى رود، در لابلاى شهوات غوطه ور است ، و همنشينى او قلب و روح انسان را
در امواج ظلمات فرو مى برد كه :

همدمى مرده دهد مردگى

صحبت افسرده دل افسردگى !


و به اين ترتيب آنچه را كه قرآن در اين آيات بيان كرده به طور محسوس و ملموس قابل درك است .
2 - آيا مردگان حقيقتى را درك نمى كنند؟
با توجه به آنچه در آيات فوق آمده دو سؤ ال مطرح مى شود:
نخست اينكه : چگونه قرآن مى گويد: تو نمى توانى صداى خود را به گوش مردگان برسانى ؟ با اينكه در حديث معروفى آمده است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در روز جنگ بدر دستور داد اجساد كفار را بعد از پايان جنگ در چاهى بيفكنند، سپس آنها را صدا زد و فرمود: هل وجدتم ما وعد الله و رسوله حقا؟ فانى وجدت ما وعدنى الله حقا!: آيا شما آنچه را كه خدا و رسولش وعده داده بود به حق يافتيد؟ من كه آنچه را خداوند به من وعده داده بود به حق يافتم .
در اينجا عمر اعتراض كرد و گفت اى رسول خدا! چگونه با اجسادى سخن ميگوئى كه روح در آن نيست ؟!
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: ما انتم باسمع لما اقول منهم ، غير انهم لا يستطيعون ان يردوا شيئا!: شما سخنان مرا از آنها بهتر نمى شنويد، چيزى كه هست آنها توانائى پاسخگوئى را ندارند.
و يا اينكه يكى از آداب ميت اينست كه عقائد حق به او تلقين داده شود، اين با آيات مورد بحث چگونه سازگار است ؟
پاسخ اين سوال با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه آيات مورد
بحث سخن از عدم درك مردگان به طور عادى و طبيعى مى گويد، اما روايت جنگ بدر يا تلقين ميت مربوط به شرائط فوق العاده است كه خداوند سخنان پيامبرش را به طور فوق العاده به گوش آن مردگان مى رساند.
به تعبير ديگر ارتباط انسان در جهان برزخ با عالم دنيا قطع ميشود جز در مواردى كه خداوند فرمان ميدهد اين ارتباط برقرار گردد، به همين دليل در شرايط عادى ما نمى توانيم ارتباط با مردگان پيدا كنيم .
سوال ديگر اينكه : اگر صداى ما به گوش مردگان نميرسد سلام بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و امامان (عليهمالسلام ) و توسل به آنها و زيارت قبورشان و تقاضاى شفاعت از آنان در پيشگاه خدا چه مفهومى دارد؟
جمعى از وهابيها كه عموما به جمود فكرى معروفند نيز با تكيه بر همين پندار از ظواهر ابتدائى بى آنكه آيات ديگر قرآن را بررسى كنند، و براى احاديث بسيارى كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده وقعى بنهند، مساله توسل را نفى كرده ، و به گمان خود خط بطلان بر آن كشيده اند.
پاسخ اين سوال نيز از آنچه در پاسخ سوال اول گفتيم روشن ميشود، زيرا حساب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و مردان خدا از ديگران جدا است ، آنها همانند شهداء (بلكه در صف مقدم بر آنان ) قرار دارند و زندگان جاويدند، و به مصداق احياء عند ربهم يرزقون از روزيهاى پروردگار بهره ميگيرند و به فرمان خداوند ارتباط خود را با اين جهان حفظ مى كنند، همانگونه كه در اين جهان مى توانند با مردگان - همچون كشتگان بدر - ارتباط برقرار سازند.
روى همين جهت در روايات فراوانى كه در كتب اهل سنت و شيعه آمده است مى خوانيم : پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و امامان (عليهمالسلام ) سخن كسانى را كه از دور و نزديك بر آنها سلام مى فرستند، مى شنوند، و به آنها پاسخ مى گويد، و حتى اعمال امت
را بر آنها عرضه مى دارند.
قابل توجه اينكه ما ماءموريم كه در تشهد نماز سلام بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بفرستيم و اين اعتقاد همه مسلمين اعم از شيعه و اهل سنت است ، چگونه ممكن است او را مخاطب سازيم به چيزى كه هرگز آن را نمى شنود؟!
در روايات متعددى در صحيح مسلم از ابو سعيد خدرى و ابو هريره از شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده كه فرمود: لقنوا موتاكم لا اله الا الله : مردگان خود را تلقين لا اله الا الله كنيد.

در (نهج البلاغه ) نيز به مساله بر قرار ساختن ارتباط با ارواح مردگان اشاره شده است كه على (عليهالسلام ) با ارواح مومنانى كه در قبرستان پشت كوفه بودند سخن گفت (3).
3 - تنوع تعبيرات بخشى از فصاحت است
در تشبيهات چهارگانه اى كه در آيات فوق آمده تعبيرات كاملا متفاوتى ديده ميشود، مثلا (اعمى ) و (بصير) و (ظل ) و (حرور) به صورت مفرد آمده ، در حالى كه (احياء) و (اموات ) هر دو به صورت جمع است و (ظلمات ) و (نور) يكى مفرد و ديگرى به صورت جمع آمده .
از سوى ديگر در تشبيه اول و دوم آنچه جنبه منفى دارد مقدم داشته شده (اعمى و ظلمات ) در حالى كه در تشبيه سوم و چهارم آنچه جنبه مثبت دارد تقدم يافته (ظل و احياء).
از سوى سوم در تشبيه اول حرف نفى تكرار نشده ، در حالى كه در تشبيهات سه گانه ديگر تكرار شده است .
از سوى چهارم جمله (ما يستوى ) تنها در تشبيه اول و آخر آمده ، و در بقيه اثرى از آن نيست .
بعضى از مفسران نكاتى براى اين تفاوتها ذكر كرده اند كه بعضى قابل ملاحظه است و بعضى قابل ايراد.
از جمله نكاتى كه قابل ملاحظه است اين است كه جمع بودن ظلمات و مفرد بودن نور به خاطر آنست كه ظلمت يعنى كفر شعب فراوانى دارد، اما حقيقت ايمان و توحيد يكى بيش نيست ، ايمان همچون خط مستقيم است كه در ميان دو نقطه جز يك خط مستقيم وجود ندارد، اما ظلمت كفر همچون خطوط انحرافى است كه در ميان دو نقطه هزاران هزار خط انحرافى موجود است .
و نيز تقديم جنبه هاى منفى در دو مثال اول اشاره به آغاز اسلام است كه مردم از نابينائى جاهليت و ظلمات شرك به روشنائى و بينائى اسلام هدايت يافتند، و اما دو مثال ديگر اشاره به مراحل ديگر است كه اسلام ريشه هاى خود را در سرزمين دلها محكم كرده بود، و جنبه هاى اثباتى خود را در جامعه گسترده ساخت .
اما از اينها كه بگذريم اصولا تنوع در بيان ، روح و طراوت خاصى به سخن ميدهد، و آن را دلنشين و زيبا و جالب مى سازد، در حالى كه تكرار يكنواخت - جز در موارد استثنائى - لطافت سخن را ميگيرد، به همين دليل هميشه فصيحان و بليغان سعى دارند تعبيرات گفتار خود را متنوع و دلنشين سازند، و ميدانيم قرآن در اعلى درجه فصاحت و بلاغت است .
بنا بر اين اگر نكته ديگرى جز رعايت فصاحت در كار نبود همين معنى كافى بود، هر چند ممكن است آيندگان به اسرار ديگرى جز آنچه گفتيم در اين تعبيرات دست يابند كه امروز از ما پوشيده است .
آيه و ترجمه


 


انا اءرسلناك بالحق بشيرا و نذيرا و ان من اءمة الا خلا فيها نذير (24)
و ان يكذبوك فقد كذب الذين من قبلهم جاءتهم رسلهم بالبينت و بالزبر و بالكتب المنير (25)
ثم اخذت الذين كفروا فكيف كان نكير (26)

 


ترجمه :
24 - ما تو را به حق براى بشارت و انذار فرستاديم ، و هر امتى در گذشته انذار كننده اى داشته است .
25 - هر گاه تو را تكذيب كنند (عجب نيست ) كسانى كه پيش از آنها بودند (نيز پيامبران خود را) تكذيب كردند، آنها با دلائل روشن و كتابهاى پند و موعظه و كتب آسمانى روشنگر (مشتمل بر معارف و احكام ) به سراغ آنها آمدند (اما كوردلان ايمان نياوردند).
26 - سپس من كافران را (بعد از اتمام حجت ) گرفتم (و سخت مجازات كردم ) مجازات من نسبت به آنها چگونه بود؟!
تفسير:
اگر كور دلان ايمان نياورند عجب نيست
در آيات گذشته به اينجا رسيديم كه افرادى هستند همچون مردگان و نابينايان كه سخنان انبياء در دل آنان كمترين اثرى ندارد، به دنبال آن در آيات مورد بحث براى اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را در اين زمينه دلدارى دهد تا زياد غمگين و ناراحت نگردد، نخست ميفرمايد ما تو را به حق براى بشارت و انذار فرستاديم ، و هيچ امتى در گذشته نبود مگر اينكه انذار كننده اى داشت (انا ارسلناك بالحق بشيرا و نذيرا و ان من امة الا خلا فيها نذير).
همين قدر كه در انجام وظيفه بشارت و انذار كوتاهى نكنى براى تو كافى است ، تو نداى خود را به گوش آنان برسان ، به پاداشهاى الهى بشارت ده ، و از كيفرهاى پروردگار آنها را بترسان ، خواه پذيرا شوند يا بر سر عناد و لجاج بايستند.
قابل توجه اينكه در آخرين آيه بحث گذشته فرمود: ان انت الا نذير، ولى در نخستين آيه مورد بحث مى گويد: ما تو را بشير و نذير به حق فرستاديم اشاره به اينكه اگر تو انذار كننده اى از سوى خودت اين كار را نميكنى ، اين ماموريتى است كه ما بر عهده ات گذارده ايم .
و اگر در آيه گذشته تنها روى انذار تكيه شده بود به خاطر آن بود كه سخن از جاهلان لجوجى در ميان بود كه همچون مردگان قبرستان پذيراى هيچ سخنى نبودند، اما در اينجا وظيفه انبياء را به طور كلى بيان ميكند كه داراى هر دو جنبه بشارت و انذار است ، منتها در پايان اين آيه مجددا روى نذير تكيه ميكند چرا كه بخش اصلى دعوت انبيا در برابر مشركان و ظالمان از طريق انذار بوده است .
(خلا) از ماده خلاء در اصل به معنى مكانى است كه ساترى در آن نباشد اين واژه هم در مورد زمان به كار ميرود، و هم مكان ، و از آنجا كه زمان
در گذر است به ازمنه گذشته ازمنه خاليه گفته ميشود، زيرا اكنون اثرى از آنها نيست ، و دنيا از آن خالى شده است .
بنا بر اين جمله و ان من امة الا خلا فيها نذير به اين معنى است كه هر امتى از امتهاى پيشين انذار كننده اى در گذشته داشته است .
اين نكته نيز قابل توجه است كه بر طبق آيه فوق تمام امتها داراى انذار كننده الهى يعنى پيامبر بوده اند، هر چند بعضى آن را به معنى وسيعترى گرفته اند كه شامل علما و دانشمندانى كه مردم را انذار ميكنند نيز ميشود، ولى اين معنى بر خلاف ظاهر آيه است .
اما به هر حال معنى اين سخن آن نيست كه در هر شهر و ديار پيامبرى مبعوث شود، بلكه همين اندازه كه دعوت پيامبران و سخنان آنها به گوش جمعيتها برسد كافى است ، چرا كه قرآن مى گويد خلا فيها نذير (در آنها انذار كننده اى بود، و نميگويد منها يعنى از ميان خود آنها).
بنا بر اين آنچه در آيه فوق ميخوانيم منافاتى با آيه 44 سوره سبا ندارد كه مى گويد: و ما ارسلنا اليهم قبلك من نذير: ما قبل از تو هيچ انذار كننده اى به سوى مشركان مكه نفرستاده بوديم در اينجا منظور انذار كننده از ميان خود آنها است ، در حالى كه در آيه قبل منظور وصول دعوت پيامبران به آنها است .
در آيه بعد مى افزايد اگر تو را تكذيب كنند عجب نيست و غمگين مباش زيرا كسانى كه قبل از آنها بودند نيز پيامبرانشان را تكذيب كردند، در حالى كه فرستادگان آنها با معجزات و دلائل روشن ، و كتابهاى محتوى پند و اندرز، و كتابهاى آسمانى مشتمل بر احكام و قوانين روشنى بخش ، به سراغشان آمدند (و ان يكذبوك فقد كذب الذين من قبلهم جائتهم رسلهم بالبينات و بالزبر و بالكتاب المنير).
تنها تو نيستى كه با داشتن معجزات و كتاب آسمانى مورد تكذيب اين قوم جاهل قرار گرفته اى ، پيامبران پيشين نيز با اين مشكل دست به گريبان بودند بنا بر اين غمگين مباش و محكم در مسير خود گام بردار، و بدان آنها كه بايد بپذيرند ميپذيرند.
در اينكه فرق ميان (بينات ) و (زبر) و (كتاب منير) چيست ؟ مفسران نظرات مختلفى اظهار داشته اند كه از همه روشنتر دو تفسير زير است :
1 - (بينات ) به معنى دلائل روشن و معجزاتى است كه حقانيت پيامبر را به ثبوت ميرساند، اما (زبر) جمع (زبور) به معنى كتابهائى است كه خط آنها با استحكام نوشته شده (همچون نوشته بر سنگ و مانند آن ) كه در اينجا كنايه از استحكام مطالب آن است .
و به هر حال اشاره به كتابهائى است كه قبل از موسى (عليهالسلام ) نازل شده ، در حالى كه كتاب منير اشاره به كتاب موسى و كتب آسمانى ديگرى است كه بعد از آن نازل گرديده (زيرا در قرآن مجيد در سوره مائده آيه 44 و 46 از تورات و انجيل به عنوان هدايت و نور ياد شده ، و در آيه 15 همان سوره تعبير به نور در مورد قرآن مجيد نيز آمده است .
2 - منظور از (زبر) آن قسمت از كتب انبيا است كه تنها محتوى پند و اندرز و نصيحت و مناجات بوده (مانند زبور داود) و اما (كتاب منير) آن دسته از كتابهاى آسمانى است كه داراى احكام و قوانين و دستورات مختلف اجتماعى و فردى است مانند تورات و انجيل و قرآن و اين تفسير مناسبتر به نظر مى رسد.
در آخرين آيه مورد بحث به كيفر دردناك اين گروه اشاره كرده مى فرمايد: چنان نبود كه آنها از كيفر الهى مصون بمانند، و دائما به تكذيبهاى خود ادامه دهند، سپس ، كافران را گرفتم و سخت و مجازات كردم (ثم اخذت الذين كفروا).
جمعى را گرفتار طوفان ساختيم ، گروهى را گرفتار تندباد ويرانگر، و جمعى را به وسيله صيحه آسمانى و صاعقه و زلزله در هم كوبيديم !
سپس در پايان براى تاكيد و بيان عظمت و شدت مجازات آنها مى گويد: مجازات من نسبت به آنها چگونه بود؟! (فكيف كان نكير).
اين درست به آن مى ماند كه شخصى عمل مهمى را انجام ميدهد و بعد از حاضران سوال ميكند كار من چگونه بود؟
به هر حال اين آيات از يكسو به تمام رهروان راه الله و مخصوصا رهبران و پيشوايان راستين هر امتى در هر عصر و زمان دلدارى و دلگرمى مى دهد كه از نغمه هاى مخالف دلسرد و مايوس نشوند، و بدانند دعوتهاى الهى هميشه با مخالفتهاى شديد از سوى متعصبان لجوج و سودجويان ستمگر مواجه بوده ، و در عين حال طالبان دلسوز و عاشقان پاكبازى نيز بوده اند كه در كنار داعيان راه حق جانفشانى مى كردند.
و از سوى ديگر تهديدى است براى اين مخالفان لجوج كه بدانند براى هميشه نميتوانند به اعمال ننگين و مخرب خود ادامه دهند، دير يا زود كيفرهاى الهى دامانشان را خواهد گرفت .


این وب سای بخشی از پورتال اینترنتی انهار میباشد. جهت استفاده از سایر امکانات این پورتال میتوانید از لینک های زیر استفاده نمائید:
انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس